قصة العشق وانفصام لها

 
ابوسعید:  
عشق آمد و خیمه زد به صحرای دلم  

زنجیر جنون فکند بر پای دلم  

گر عشق به فریاد دل من نرسد

اي وای دلم وا ی دلم وای دلم    

 

انوري:

از پاي تا به سر همه عشقت شدم چنانک

در زیر پای عشق تو گم گشت سر مرا

 

اوحدي:

مستم از عشق و خراب از مي و بي‌هوش از دوست

دستگيري كن و امروز نگه دار مرا

 

امير خسرو دهلوي:

خوشم در عشق تو بي‌عقل و بي‌جان

نگنجد در ميان بيگانه‌يي چند

 

بابا طاهر:

غم عشق تو مادر زاد ديرم

نه از آموزش استاد ديرم

بدان شادم كه از يمن غم تو

خراب آباد دل آباد ديرم

 

بیدل دهلوی:

عشق اگر گرم طلب سازد سر پرشور را 

شعله‌ای افسرده پندارد چراغ طور را

 

جامي:

كار من عشق و بار من عشق است

حاصل روزگار من عشق است

 

حافظ:

از صداي سخن عشق نديدم خوشتر

يادگاري كه در اين گنبد دوار بماند

 

خاقاني:

دردي است درد عشق كه درمان پذير نيست

از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست

 

خواجو: 

بي عشق مسخر نشود ملك حقيقت

كان چيز كه جز عشق بود عين مجاز است

 

رابعه:

عشق دريايي كرانه ناپديد

كي توان كردن شنا اي هوشمند

 

رودکی:

دل من ارزنی، عشق تو کوهی

چه سایی زیر کوهی ارزنی را

 

سعدي:

به صبر خواستم احوال عشق پوشيدن

دگر به گل نتوانستم آفتاب اندود

 

سنايي:

عشق تو هر شب برانگيزد ز جانم رستخيز

چون تو بگريزي و بگزاري به تنهايي مرا

 

سيف فرغاني:

مستي و ديوانگي از چون مني نبود عجب

كز شراب عشق تو در من رگي هشيار نيست

 

شهريار:

در وصل هم ز عشق تو اي گل در آتشم

عاشق نمي‌شوي كه ببيني چه مي‌كشم

 

شيخ بهايي:

به عالم هر دلي كاو هوشمند است

به زنجير جنون عشق، بند است  

 

صائب:

اظهار عشق را به زبان احتیاج نیست

چندان که شد نگه به نگه آشنا بس است

 

عبيد زاكاني:

اي دل هميشه عاشق و همواره مست باش

كان كس كه مست عشق نشد هوشيار نيست

 

عراقي:

عشق است كه هر دم به دگر رنگ برآيد

ناز است به جايي و به يك جاي نياز است

 

عطار:

دلي كز عشق جانان دردمند است

همو داند كه قدر عشق چند است

 

فرخي:

بود عشق خوبان در شادمانی

بباید در شادمانی گشادن

 

فروغي بسطامي:

به زير تيغ نداريم مدعا جز تو

شهيد عشق تو را نيست خون‌بها جز تو

 

محتشم كاشاني:

نگين خاتم عشق است گوهر دل و نيست

به غير حرف وفا نقش آن نگين ما را

 

منوچهري:

کرد مرا عشق و ولای تو چنین شیفته

هرچه به من عشق و ولای تو کند شایدم

 

مولانا:

شاد باش ای عشق خوش سوادی ما

ای طبیب جمله علت های ما

   

نظامي:

فلک جز عشق محرابی ندارد

جهان بی خاک عشق آبی ندارد

 

واقف لاهوری:

راز ناگفته می شوم رسوا

عشق مانند مشک بو دارد

 

 

وحشي بافقي:

عشق و اساس عشق نهادند بر دوام

يعني خلل پذير نگردد بناي عشق

 

هاتف اصفهاني:

از عشق كز اوست بر لبم مهر سكوت

هر دم رسدم بر دل و جان قوت و قوت

من بنده عشق و مذهب و ملت من

عشق است و علي ذالك احيي و اموت
 
 
 

جان نقش بلخ گردد

 

 در روزهای پایانی سالی که به نام مولانا مزین شده بود، یعنی روزهای ششم و هفتم جدی برای شرکت در جشنواره­ای که به این مناسبت از طرف والی بلخ برگزار می­شد­ به این ولایت رفتم. دیدار از شهر مزار شریف و شهر باستانی بلخ همیشه برایم آرزویی بزرگ بود. شهر مزار شهر زیبایی است که آهنگ سازندگی در آن بسیار بیشتر از کابل و دیگر شهرها به چشم می­خورد. در هنگام ورود به این شهر مدام فضای داستان­های دوست نازنینم محمد حسین محمدی برایم تداعی می­شد و لوکیشن­های داستان­های او را می دیدم: پل تصدی، دروازه جمهوریت، پارک فردوسی، روضه مبارک... و روضه مبارک با معماری شگفت و حیرت انگیزش. اما شهر باستانی بلخ جاذبه­های دیگری دارد. شهری که زادگاه فرهنگ و تمدن و زبان فارسی است. شهری که جمشید یا به گویش بومی این حوالی یما شاه افسانه­ای آریایی­ها در این شهر تاج شاهی بر سر نهاده و روز نوروز را بنا نهاده است. شهری که زردشت در دامان آن به دنیا آمده و دعوت نیکی­های جاودانه­اش را از آنجا آغاز کرده است.

در بلخ خانه زادگاه مولانا و خانقاه پدرش، مقبره خواجه ابونصرپارسا بزرگمرد عرفان و رابعه بلخی و انوری ابیوردی و بسیاری دیگر از مفاخر تاریخ و تمدن فارسی، معبد نوبهار یا معبد زردشت هنوز برجای مانده و هرکدام دنیایی از راز و رمز و شگفتی را با  خود به همراه دارد. نقش و نگارهای معبد نوبهار به قدری زیبا است که هوش از سر بیننده می­برد. 

از دیوار سه هزار ساله شهر تا چنارهای کهن عظیم­الجثه و تا کاشی­هایی که مشابه آنها را در هیچ کجای دنیا نمی­توان یافت همه و همه ارزش تاریخی بی­نظیری دارند که تا به حال هیچ دولتی در افغانستان قدر آنها را ندانسته و از آنها استفاده نتوانسته ­است.

 

روضه شریف

روضه شریف

 

خانه مولانا

 خانه مولانا

 

 

معبد نوبهار

معبد نوبهار

 

 

مقبره خواجه ابونص پارسا

مقبره خواجه ابونصر پارسا

 

 

مناره مقبره خواجه ابونصر

مناره مقبره خواجه ابونصر

 

 

بلخ

 

بلخ

 

 

فریاد ز دست نقش فریاد ...         وان دست که نقش می نگارد

 

 

هرگاه به انجمن قلم افغانستان می­روم با چهره مهربان و خوشروی ژکفر حسینی روبه­رو می­شوم. حضور ژکفر در انجمن قلم با خلق و خوی مهربان مزاری­اش نه تنها برای من که برای تمام دوستان شاعر و نویسنده غنیمت بزرگی است. ژکفر شاعری توانا و خوش ذوق و علاوه برآن طراح و گرافیست فوق­العاده­ای است. بعضی وقت­ها که با دوستان می­نشینیم در غیاب خودش علاوه بر اینکه از خوبی­هایش گپ می­زنیم، صحبت به نام منحصر به فردش یعنی ژکفر کشیده می­شود و قرار می­گذاریم که از خودش در باره معنی و شأن نزول آن پرسان کنیم اما هر بار که می­بینیمش به نحوی روی­مان نمی­شود. به هر صورت طرح­های گرافیکی ژکفر یک استثنا در افغانستان است و کتاب­هایی که او برای آنها طرح جلد زده با بهره­گیری از زیبایی کار ژکفر رنگ دیگری دارند. توانایی ژکفر را وقتی می­توانیم بیشتر درک کنیم که بدانیم او در زمینه گرافیک آموزش خاصی ندیده و تمام این مهارت­ها را به تجربه و تمرین و با کمک ذهن خلاق و زیباشناسش به دست آورده است.

 

گلنار و آیینه

 

 او در طرح­هایش از رنگ­ها با تمام انرژی­های پیدا و پنهان­شان و از فضا و از عناصر تصویر به خوبی استفاده می­کند. در به کارگیری عناصر تصویر ایجاز را بسیار خوب رعایت می­کند و طرح­هایش در چشم اندازی کلی زیبا و چشم نوازاند.

ژکفر وبلاگی به روز ناشده به نام ارژنگ دارد که بعضی از طرح­هایش را می­شود در آن دید. همچنین طرح­ها و پوسترهای دیگری از او  در وبلاگ انجمن قلم افغانستان قابل مشاهده­اند. همچنین دوست نازنین شاعرم وهاب مجیر نیز در زمزمه های دلتنگی اش نوشته­ای در باره طرح­های ژکفر دارد.

برای ژکفر که به حسن ملاحت دل­های بسیاری را که هریک جهانی است گرفته، آرزوی کشف آفاق بی­نهایتی از زیبایی را دارم و امیدوارم همیشه خرم و خندان و قدح به دست باشد

     

جاده آواز است، آغاز است،

 

اول

 اینکه عزیز من  یونس بخشی  که از عیاران و جوانمردان روزگار است سایت زیبا و خواندنی خودش را با گفتنی هایی از علم نجوم راه انداخته است. یونس در  کابل اسکای  که عنوان  راز کائنات  را دارد از شگفتی ها و زیبایی های سماوات می نویسد. همه دوستان خوبم به خصوص  باران محسنی  را که اهل نجوم و آسمان هست به دیدار از  آسمان کابل  دعوت می کنم.

دوم

از هدیه های خوب خداوند به من دوستانی هست که همیشه وجودشان دلگرمی زندگی ام بوده و به داشتن شان شادم. وقتی از تهران به کابل آمدم تعدادی از دوستانم دلتنگی های من و خودشان را سرودند و به من هدیه کردند. در این پست چند شعر دیگری را که دوستان دیگرم عنایت کرده اند تقدیم می کنم. دلم برای همه تنگ شده. برای همه لحظه هایی که با علی داودی راه رفتیم و حرف زدیم و خندیدیم و گریه های مان را از هم پنهان کردیم و ... 

علی داودی

 

 کفش هایت راه افتادند، دیگر می روی

جاده آواز است، آغاز است، دیگر می روی

مرگ پایانی است دل های به خود وامانده را

بی نهایت می شوی وقتی فراتر می روی

آه ماندن هاست، خواندن هاست با ما در قفس

آسمان با تو است تا بی بال و بی پر می روی

در پناه خانه حتی مرگ مثل زندگی است

کودکی هستی که در آغوش مادر می روی

رفتن آری حکم باد و آب و آتش ... پس چرا؟

غرق آب و آتشی با دیده تر می روی

فکر ماهی ها نمی فهمد بلوغ آب را

موج دریایی و از این تنگ ها سر می روی

 

 

غلامرضا طریقی

به سید ضیا که غربتش زودتر از من پایان گرفت


بس است هر چه زمين از من و تو بار کشيد
چگونه می شود از زندگی کنار کشيد ؟
چقدر می شود آيا به روی اين ديوار
برای پنجره نقاشی بهار کشيد ؟
برای دور زدن در مدار بی پايان
چقدر بايد از اين پای خسته کار کشيد ؟
گلايه از تو ندارم چرا که آن نقاش
مرا پياده کشيد و تو را سوار کشيد
حکايـت من و تو داستان تکه يخی ست
که در برابر خورشيد انتظار کشيد
چگونه می شود از مردم خمار نگفت
ولی هزار رقم ديده خمار کشيد ؟
اگر بهشت برای من و تو است چرا
پس از هبوط ، خدا دور آن حصار کشيد ؟
چرا هر آنچه هوس را اسير کرد اما
برای تک تکشان نقشه فرار کشيد ؟
خدا نخست سری زد به جبه منصور
سپس به دست خودش جبه را به دار کشيد
خودش به فطرت ابليس سرکشی آموخت
و بعد نقطه ضعفی گرفت و جار کشيد
غزل ، قصيده اگر شد مقصر آن دستی است
که طرح قصه ما را ادامه دا رکشيد

 

 

سید حکیم بینش 

کی می شود که صاف کند آسمان چم؟

پیشانیت شکفته شود  آسمان گم

عزم سفر کجاست که این گونه دوختی

یک چشم را به مشهد و  یک چشم را به قم

آغوش گرم سیر کجا را خطر کند

پرواز دسته دسته و  این کوچ دم به دم

شاید دوباره جمع شود تخته پاره ها

شاید کنار هم بنشینند کلهم

با یک نگاه شد متوقف قطارها

با یک نگاه خود بشکافی تو هم اتم

تو اگر در آتش نباشی...

سخت است برایم نوشتن از چیزی که هنوز باورکردنش برایم ممکن نیست. دوست دارم همچنان فکر کنم که اگر به تهران بروم می توانم در خانه شاعران یا در دانشگاه تهران قیصر عزیز را ببینم. دوست دارم باز هم با علی محمد بنشینیم و بحث کینم که قیصر تنها کسی است که می تواند در مقابل بیراهه روی های شعر معاصر بایستد. دوست دارم باز هم سید رضا پشت تریبون خانه هنرمندان بخواند:

گرده ات اگر که نیست

ما تمام گرده تو می شویم

قیصر عزیز خواهشاً بلند شو

 

اما برای اجابت امر دوستان اصل شعر مرثیه ای بر چشم های وطن را که ترجمه عربی آن تقدیم شد در این پست درج می کنم. این شعر روایتگر اضطراب ها و دغدغه های روزهای بعد از ۱۱ سپتامبر است. افغانستان در صدر اخبار و گزارش های جهان بود و آمریکا آماده می شد که حمله خود را اغاز کند. اتمسفر این شعر در فضای روانی سنگین آن ایام شکل گرفت و البته ما هنوز هم دچار آنیم. انفجار بغلان و شهادت مظلومانه هوطنان مان گواه آن است که ما اگر در آتش نباشیم چیزی از ثوابت جهان کم است

 

مرثیه ای بر چشم های وطن

 

میان هاله ای از غبار و ماه

میان هوایی از خنجر و خاطره

میان کفنی از شعله و ابر

آمده ای امشب

و با چشمانی تلخ

به مستی ام می خوانی

از میان تیترهای روزنامه ها

از کانال های ماهواره

از روی میز جنرال های جهان

برخاسته ای

و آهسته و غمناک

آمده ای به اتاق کوچک من

که لبریز است از کلماتی برای مرگ

**

یگذار یک پیاله چای بریزم

زمان برای گریستن بسیار است

این روزها در تمامی کلمات مسکن گزیده ای

در تمامی هجاها منتشر شده ای

این روزها چفدر پیدا شده ای

میهن گمشده من!

اینک تویی که در فنجان ها ی قهوه حل می شوی

در روزنامه های جهان شرحه شرحه ات می کنند

در مطبخ ها سرخ می شوی

و کانال های ماهواره

تو را چون خنجری موحش

به چشم مردم دنیا فرو می کنند

بگذار طیاره ها و موشک ها

آسمانت را از پرندگان بگیرند

بگذار

صدای پای سربازان آمریکایی

آوای آسمانی "سرآهنگ"ت را خاموش کنند

بگذار بن لادن

گل های خاکت را یکی یکی

به دامن بادها بریزد

تو اگر در آتش نباشی

چیزی از ثوابت جهان کم است

بگذار

 بعد از این برهوتی باشی

که در تو تنها

جمجمه ها

با حفره هایی تهی

که روزگاری دهانی بوده اند

برای خواندن و خندیدن

فریاد کنند:

اینجا هزاران سال است

ماه بر خواب کودکی نتابیده است

اینجا هزاران سال است

نسیم گیسوان زنی را نوازش نکرده است

و شکوفه ها

 برای مردمان چیزی جز کفن نبوده اند

اینجا هزاران سال است

جز خون بارانی بر زمین نیامده

و جز خون

چشمه ای از زمین نجوشیده است

***

چشمانت را ببند

افغانستان من!

نگاهم مکن اینگونه

چون بره ای که برده می شود به قربانگاه

نگذار آخرین کسی باشم که ناامیدت می کند

از من کاری ساخته نیست

جز شوراندن کلمات

و مرثیه ای بلیغ بر فردای ویرانی تو

یگذار یک پیاله چای بریزم

زمان برای گریستن بسیار است

 

مرثیه ای بر چشم های وطن

 

 

سلام به همه دوستان این خانه

مدتی می شود که به سبب گرفتاری های فراوان نتوانسته ام برای دوستان پیغام بگذارم و شرمنده همه هستم.

در این پست محض ریا ترجمه یکی از شعرهایم را به زبان عربی که در سایت ادبی جهة الشعر (که یکی از معتبر ترین سایت های ادبی عرب زبان است) منتشر شده تقدیم می کنم.

این شعر با عنوان مرثیه ای بر چشم های وطن در روزهای بعد از یازدهم سپتامبر سروده و در مطبوعات منتشر شد.

اصل صفحه ترجمه نیز در مراثی لعیون بلادی قابل مشاهده است:

 

مراثی لعیون بلادی

للشاعر الأفغاني سيد ضياء قاسمي

ترجمة : ضياء الجبوري

  

 

1

وسط هالات من الغبار والأقمار المتساقطة
وسط ريح من الحراب والخواطر المجنزرة
وسط أكفان من سحب اللهيب اللامرئي
تطلين الليلة بعيون مريرة
أعيرك سكري الأبدي لتقرأي بلا عيون
المخبوء بين سطور الجرائد المرتعدة
القنوات الفضائية التي لم تترك لأطفالك لقطة من فضاء
جعلتك تلمعين كطاولات جنرالات العالم
ولكنك الآن في غرفتي الصغيرة الممتلئة بثرثرة الموت.

2

دعيني أريق لك فنجانا من الشاي
فلدينا مالا يحصى من الوقت للبكاء
هل ترين أيتها الصخرة المنسية في قاع الضمير
أنت اليوم حاضرة في جميع الكلمات
في جميع القصائد الهجائية
كم أنت مشهورة هذه الأيام يا بلادي الفقيرة!
أنت التي تذوبين في فناجين القهوة كحبات السكر
يشرحونك في اشهر صحف العالم شرحة شرحة
ليقلونك ويحمرونك ويأكلونك على موائدهم صباح مساء
فيما تصنع القنوات الفضائية منك سهاما وحشية تمزق بها عيون
المشاهدين
دعي الطائرات والصواريخ تسلب سماواتك من طيورنا
دعي أصوات بساطير الجنود الأمريكيين
تسحق ضربات قلوب أطفالك الرضع
دعي ابن لادن يقتلع أزهار أرضك زهرة زهرة ويذروها للريح
فإذا لم تكوني في وسط النيران
فان شيئا من التوازن العالمي سيكون مفقودا
لتكوني إذن ذلك الخراب الذي لم يعد فيه سوى الجماجم
التي تضحك من بلاهة العالم و تصرخ :
مضت هنا آلاف السنين ولم يطل فيها قمر على أحلام طفل
آلاف السنين ولم يحرك النسيم خصلات شعر امرأة
آلاف السنين والزهور لم تكن إلا كفن للرجال
آلاف السنين لم تمطر هنا إلا دماً
ولم تنبجس سوى عيون الدم.

3

أغمضي عيونك يا أفغانستاني!
لا تنظري لي بهذا الشكل
مثل كبش يساق للمسلخ
لا تجعليني آخر من يحطم آمالك
أنا لا أستطيع أن أفعل شيئا
سوى أن احشد الكلمات من اجل رثاء غدك الخرب
دعيني أريق لك فنجانا من الشاي
فلدينا ما لا يحصى من الوقت للبكاء

 

شعر جوان کابل

 

 

در این پست از شعر جوان کابل می­نویسم. اولین بار در جریان برگزاری چهارمین جشنواره ادبی قند پارسی با نمونه­هایی از آثار این شاعران آشنا شدم. بنا به فراخوان جشنواره، تعدادی از دوستان شاعر از کابل و هرات نیز آثارشان را فرستاده بودند. کیفیت و فضای این آثار برای ما بسیار جالب و با آنچه که از فضای کلی شعر داخل افغانستان ذهنیت داشتیم کاملا متفاوت بود.

و حالا در کابل از نزدیک با این جریان – به معنای واقعی­اش – آشنا شده­ام. این شاعران جوان با رویکردی تازه به شعر و بهره گیری از زبان و بیانی نو، افق تازه و پرطراوتی را در شعر امروز افغانستان خلق کرده­اند. اینان با خلاقیت و ذوق و استعداد سرشارشان در حال شکستاندن کلیشه­های مرسوم و موروثی­ای هستند که از دیر باز بر ادبیات این سرزمین سایه افکنده­اند.

نمی­توانم خوشحالی فراوانم را از وجود این نسل شجاع و خلاق پنهان کنم. با شادمانی آینده شعر فارسی را به ظهور این نسل بشارت می­دهم و شادمانم که اینان در کنار برادران و خواهران مهاجرشان در مشهد و تهران و قم چشم­انداز دلپذیری را برای فردای ادبیات سرزمین ما ترسیم می­کنند.

جوانانی چون کاوه جبران، زبیر هجران قاسمزاده، غلام حضرت حسینی، شهیر داریوش، مجیب مهرداد، ابراهیم امینی، فرید حسرت، روح الامین امینی، آصف آشنا، جواد رها و ...

اما دو نکته را در این مجال و مقال قابل طرح می­دانم تا دوستان تأملی داشته باشند.

1- نبود یک جلسه یا محفل جدی نقد که پشتوانه­ای برای استمرار این حرکت  می­تواند باشد.

2- اینکه در این جریان فقط پسرها حضور دارند و اثری از خانم­های شاعر نیست

 

و غزلی را از زبیر هجران به عنوان نمونه­ای از شعرهای این شاعران نقل می­کنم:

 

 

نقشی شبیه روح زمستان کشیده­ای

آشفته تر ز حالت انسان کشیده­ای

نقشی شبیه شاعر ولگرد بی­صدا

آیینه­ی سیاهی دوران کشیده­ای

نقشی شبیه گیسوی شبرنگ آسمان

با ابرهای بی سرو سامان کشیده­ای

یوسف نداشت شوق ذلیخا و مصر را

او را چرا به  میله­ی زندان کشیده­ای؟

بغضی شکسته­تر ز صدای دل غروب

گویا تر از سکوت بیابان کشیده­ای

 

 

عصیان به قدر رحمت عامش نکرده ام

 
 
عصیان به قدر رحمت عامش نکرده ام
شرمنده ام به پیش کریم از گناه خویش
 
این بیت سروده شاعر نـازک خیال و تواانمـند افغانستان میـرغلام حضرت شــایق جمال است شاعری که  برای دیگر فارسی زبانان و حتی بسیاری از مردم کشورما ناشناخته مانده است. شــایق در سال 1275 هـ ، ش چشم به جهان گشود و در سن پانزده سالگی به سرودن شعر شروع کرد. بعد از تحصیل در مکتب حبیبیه، شامل دارالمعـلمین کابل شد و با گرفتن شهادت نامه عالی به صفت آموزگار توظیف گردید. شــایق ازعلوم فقه و صرف ونحو و قواعد شعری بهرهً کافی داشت، او در نقاشی و موسیقی نیز توانایی داشت. نخستین شعرش در جریده سراج الاخبار و دیگر اشعارش در جراید امان افغان، اصلاح و انیس وقت وغیره به نشر رسیده و دو دیوان چاپی دارد. این شاعر توانا به روز جمعه 26 اسد 1353 هـ، ش چشم از جهان پوشید و در کابل در جوار زیارت شــاه دو شمشیره (رح) به خاک سپرده شد. 
 شایق به همراه عشقری و چند تن دیگر حلقه ای را تشکیل داده بودند که به عرفان و تصوف گرایش داشته، از دربار شاهی پرهیز نموده و مدح و تملق گویی را به نظر نفرت می دیدند.
دراشعار شایق که بیشتر در قالب غزل سروده شده اند،  مضامین مربوط به عرفان و تصوف با نازک خیالی سبک هندی بیان می شود.
 
از غزلیات او است:
 
 
۱
باز به گلشن بیا آب رخ گل بریز
 
شانه به کاکل بزن، نکهت سنبل بریز
 
سوخته را سوختن آب حیات است و بس
 
آتش پروانه را بر سر بلبل بریز
 
آینه حسن اوست ای فلک ناسپاس!
 
قطره اشک مرا بر ورق گل بریز
 
بار غم دوستان، جام می دشمنان
 
آن به تحمل بکش، این به تغافل بریز
 
مشهد بلبل رسید، باد صبا زود شو
 
ناله بکش، گریه کن، یک دو سبد گل بریز
 
وضع تواضع خوش است با همه دارایی ات
 
بر سر کشت غنا خاک تنزل بریز
 
رابطه معنوی است عاشق و معشوق را
 
از پر بلبل به این تخت حنا گل بریز
 
تا نکند حرص و آز نان تو را خام سوز
 
آتش تشویش را آب توکل بریز
 
مستی چشم تو کشت شایق دلداده را
 
بر سر تابوت او شیشه بنه، گل بریز
 
۲
به شمشیر ناز تو سر می فروشم
 
به داغ وفایت جگر می فروشم
 
بگویید با هم صفیران گلشن
 
که من در قفس بال و پر می فروشم
 
ندارد چو این شهر گوهر شناسی
 
دل خود به ملک دگر می فروشم
 
مرا در نظر چشم مست که باشد؟
 
 که عمری است بادام تر می فروشم
 
اگرچه کبابش کند مرغ دل را
 
به آن طفل بیدادگر می فروشم
 
چو نی عمرها شد که از سبز بختی
 
به ذوق لب او شکر می فروشم
 
اگر مرغ دل گشته منظور چشمت
 
به آن کافر این مشت پر می فروشم
 
به جز مشت خاکی چه باشد بساطم
 
که من خویش را اینقدر می فروشم
 
چو من ساده ای نیست شایق به دنیا
 
که در شهر کوران گهر می فروشم 

رسد تا دورما، دیوار این میخانه می ریزد

 

 

یکی از شاعران سرشناس و شیرین سخن افغانستان که برای دیگر فارسی زبانان تا حد بسیاری ناشناخته مانده است  صوفی غلام نبی عشقری است. عشقری در سال ۱۲۷۱ خورشیدی در شهر کهنه ی کابل زاده شد و درسال ۱۳۸۵ خورشیدی، در کابل که خود عاشقش بود از دنیا رفت و  در " شهدای صالحین " به خاک سپرده شد.

عاشقانه و عارفانه های عشقری با زبانی نرم و روان آمیخته ای از سبک های هندی و عراقی است. شعرهای او با گنجینه سرشاری که از اصطلاحات و کنایات رایج در محاورات محلی کابل و اشاراتی که به اماکن جغرافیایی و نکات خاصی از آداب و رسوم مردم کابل دارد منبعی بسیار ارزشمند برای کابل شناسی،  به خصوص کابل قدیم است.

از غزلیات او است:

 

۱

به این تمکین که ساقی باده در پیمانه می ریزد

رسد تا دورما، دیوار این میخانه می ریزد

گرفتی چون پی مجنون ز رسوایی مرنج ای دل

که دایم سنگ طفلان بر سر دیوانه می ریزد

به یاد شمع رخسار که می سوزد دل زارم؟

که امشب بر سرم از هر طرف پروانه می ریزد

زلیخا گر برون آرد ز دل آه پشیمانی

ز پای یوسف زندانیش زولانه می ریزد

شود هر کس به کوه عشقبازی پیرو فرهاد

به روز جانفشانی خون خود مردانه می ریزد

رسانی بر من ای مشاط تا زنار خود سازم

ز زلف یار هر تاری که وقت شانه می ریزد

اگر سیم و زر عالم به دست " عشقری" افتد

شب دعوت به پیش پای آن جانانه می ریزد

 

۲

کس نشد پیدا که دربزمت مرا یاد آورد

مشت خاکم را مگر بر درگهت باد آورد

یک رفیق دست گیری در جهان پیدا نشد

تا به پای قصرشیرین نعش فرهاد آورد

در دل خوبان نمی بخشد اثر آیا چرا؟

سنگ را آه و فغان من به فریاد آورد

آرزوی مرغ دل زین شیوه حیرانم که چیست؟

تیر خون آلود خود را نزد صیاد آورد

در صف عشاق می بالد دل ناشاد من

گر به دشنامی لب لعلت مرا یاد آورد

دل کند لخت جگر را نذر خشم گلرخان

همچو آن طفلی که حلوا پیش استاد آورد

باشد آن روزی که آن شوخ فرامش کار من

یاد از حال من غمگین ناشاد آورد

کیست تا از روی غمخواری درین دشت جنون

بهر دست و پای من زنجیرفولاد آورد

عشقری از روی علم و فن نمی سازد غزل

اینقدر مضمون تو طبع خداداد آورد

 

از مرز رد شدی، وطن تو زبان نداشت

 

 

طبق وعده در این پست وداعیه سید رضا محمدی را که مهربانانه برای من سروده است، می گذارم.

سید رضا محمدی برای من همیشه بهترین دوست و بهترین برادر بوده است. آنگونه که در زیر آسمان خدا همیشه به داشتن و دانستنش خوشحال بوده ام.  ما یعنی من و سید رضا همچون نام های ما که در افواه دوستان و اگر هم بوده دشمنان، همیشه به صورت لازم و ملزوم، قرینه و همنشین و همراه هم بوده، غم ها و شادی های بزرگ و کوچک دنیا را با هم تنفس کرده ایم و با هم گریسته ایم. گاهی حتی یکی از ما دو نفر خودش را با آن یکی عوضی گرفته و بعد خندیده ایم. اینگونه است که حالا که رضا در لندن یعنی جایی بسیار دورتر از یمن است در پیش من است و حس می کنم این انگشت های او است که بر صفحه کلید می چرخد و این حروف را می نگارد.

در مورد رضا که شهرتش همچون خودش شرق و غرب عالم را درنوردیده است، بیشتر از این نوشته نمی توانم و این هم شعرش:

 

از مرز رد شدی، وطن تو زبان نداشت

یا داشت، هیچ حرف برای بیان نداشت

از مرز رد شدی، مثلا  فرض کن وطن 

حالا وطن چه داشت که کل جهان نداشت؟

 

به پیشوازت آن که نخست آمد اشک بود

این یار مهربان که رخی مهربان نداشت

از گرد و خاک غم بغلت کرد این رفیق

چندان که انس داشت به تو، دیگران نداشت

بیماری، آن که سر چلی ات کرد پیرمرد

بس گشته بود قریه به قریه توان نداشت

 

می خواستی خوشی بخری، صاحب خوشی

قاچاق می فروخت خوشی را، دکان نداشت

از مرز رد شدی مثلا  فرض کن وطن

حالا  وطن چه داشت که کل جهان نداشت؟

شاعر به پادشاهی بد بختی آمدی

ملکی که از ازل به سرش آسمان نداشت

ملکی که شاعرانش تجار آدمند

وحی آورش کسی که اصولا دهان نداشت

سگ ها در آن وزیر و وکیل و خران امام

درمسجدش بدون زر وسیم اذان نداشت

 

می خواستی چه داشته باشد وطن اگر

بر سفره اش کرور کرور استخوان نداشت

 

شاعر وطن گذشته دوراست و این زمان

جز هزل وآز و فاژه وآه و فغان نداشت

ای کاش جای شعر زر و زور داشتی

این حسن لا یزال برای تو نان نداشت