در این پست از شعر جوان کابل می­نویسم. اولین بار در جریان برگزاری چهارمین جشنواره ادبی قند پارسی با نمونه­هایی از آثار این شاعران آشنا شدم. بنا به فراخوان جشنواره، تعدادی از دوستان شاعر از کابل و هرات نیز آثارشان را فرستاده بودند. کیفیت و فضای این آثار برای ما بسیار جالب و با آنچه که از فضای کلی شعر داخل افغانستان ذهنیت داشتیم کاملا متفاوت بود.

و حالا در کابل از نزدیک با این جریان – به معنای واقعی­اش – آشنا شده­ام. این شاعران جوان با رویکردی تازه به شعر و بهره گیری از زبان و بیانی نو، افق تازه و پرطراوتی را در شعر امروز افغانستان خلق کرده­اند. اینان با خلاقیت و ذوق و استعداد سرشارشان در حال شکستاندن کلیشه­های مرسوم و موروثی­ای هستند که از دیر باز بر ادبیات این سرزمین سایه افکنده­اند.

نمی­توانم خوشحالی فراوانم را از وجود این نسل شجاع و خلاق پنهان کنم. با شادمانی آینده شعر فارسی را به ظهور این نسل بشارت می­دهم و شادمانم که اینان در کنار برادران و خواهران مهاجرشان در مشهد و تهران و قم چشم­انداز دلپذیری را برای فردای ادبیات سرزمین ما ترسیم می­کنند.

جوانانی چون کاوه جبران، زبیر هجران قاسمزاده، غلام حضرت حسینی، شهیر داریوش، مجیب مهرداد، ابراهیم امینی، فرید حسرت، روح الامین امینی، آصف آشنا، جواد رها و ...

اما دو نکته را در این مجال و مقال قابل طرح می­دانم تا دوستان تأملی داشته باشند.

1- نبود یک جلسه یا محفل جدی نقد که پشتوانه­ای برای استمرار این حرکت  می­تواند باشد.

2- اینکه در این جریان فقط پسرها حضور دارند و اثری از خانم­های شاعر نیست

 

و غزلی را از زبیر هجران به عنوان نمونه­ای از شعرهای این شاعران نقل می­کنم:

 

 

نقشی شبیه روح زمستان کشیده­ای

آشفته تر ز حالت انسان کشیده­ای

نقشی شبیه شاعر ولگرد بی­صدا

آیینه­ی سیاهی دوران کشیده­ای

نقشی شبیه گیسوی شبرنگ آسمان

با ابرهای بی سرو سامان کشیده­ای

یوسف نداشت شوق ذلیخا و مصر را

او را چرا به  میله­ی زندان کشیده­ای؟

بغضی شکسته­تر ز صدای دل غروب

گویا تر از سکوت بیابان کشیده­ای