رسد تا دورما، دیوار این میخانه می ریزد
یکی از شاعران سرشناس و شیرین سخن افغانستان که برای دیگر فارسی زبانان تا حد بسیاری ناشناخته مانده است صوفی غلام نبی عشقری است. عشقری در سال ۱۲۷۱ خورشیدی در شهر کهنه ی کابل زاده شد و درسال ۱۳۸۵ خورشیدی، در کابل که خود عاشقش بود از دنیا رفت و در " شهدای صالحین " به خاک سپرده شد.
عاشقانه و عارفانه های عشقری با زبانی نرم و روان آمیخته ای از سبک های هندی و عراقی است. شعرهای او با گنجینه سرشاری که از اصطلاحات و کنایات رایج در محاورات محلی کابل و اشاراتی که به اماکن جغرافیایی و نکات خاصی از آداب و رسوم مردم کابل دارد منبعی بسیار ارزشمند برای کابل شناسی، به خصوص کابل قدیم است.
از غزلیات او است:
۱
به این تمکین که ساقی باده در پیمانه می ریزد
رسد تا دورما، دیوار این میخانه می ریزد
گرفتی چون پی مجنون ز رسوایی مرنج ای دل
که دایم سنگ طفلان بر سر دیوانه می ریزد
به یاد شمع رخسار که می سوزد دل زارم؟
که امشب بر سرم از هر طرف پروانه می ریزد
زلیخا گر برون آرد ز دل آه پشیمانی
ز پای یوسف زندانیش زولانه می ریزد
شود هر کس به کوه عشقبازی پیرو فرهاد
به روز جانفشانی خون خود مردانه می ریزد
رسانی بر من ای مشاط تا زنار خود سازم
ز زلف یار هر تاری که وقت شانه می ریزد
اگر سیم و زر عالم به دست " عشقری" افتد
شب دعوت به پیش پای آن جانانه می ریزد
۲
کس نشد پیدا که دربزمت مرا یاد آورد
مشت خاکم را مگر بر درگهت باد آورد
یک رفیق دست گیری در جهان پیدا نشد
تا به پای قصرشیرین نعش فرهاد آورد
در دل خوبان نمی بخشد اثر آیا چرا؟
سنگ را آه و فغان من به فریاد آورد
آرزوی مرغ دل زین شیوه حیرانم که چیست؟
تیر خون آلود خود را نزد صیاد آورد
در صف عشاق می بالد دل ناشاد من
گر به دشنامی لب لعلت مرا یاد آورد
دل کند لخت جگر را نذر خشم گلرخان
همچو آن طفلی که حلوا پیش استاد آورد
باشد آن روزی که آن شوخ فرامش کار من
یاد از حال من غمگین ناشاد آورد
کیست تا از روی غمخواری درین دشت جنون
بهر دست و پای من زنجیرفولاد آورد
عشقری از روی علم و فن نمی سازد غزل
اینقدر مضمون تو طبع خداداد آورد