عصیان به قدر رحمت عامش نکرده ام

 
 
عصیان به قدر رحمت عامش نکرده ام
شرمنده ام به پیش کریم از گناه خویش
 
این بیت سروده شاعر نـازک خیال و تواانمـند افغانستان میـرغلام حضرت شــایق جمال است شاعری که  برای دیگر فارسی زبانان و حتی بسیاری از مردم کشورما ناشناخته مانده است. شــایق در سال 1275 هـ ، ش چشم به جهان گشود و در سن پانزده سالگی به سرودن شعر شروع کرد. بعد از تحصیل در مکتب حبیبیه، شامل دارالمعـلمین کابل شد و با گرفتن شهادت نامه عالی به صفت آموزگار توظیف گردید. شــایق ازعلوم فقه و صرف ونحو و قواعد شعری بهرهً کافی داشت، او در نقاشی و موسیقی نیز توانایی داشت. نخستین شعرش در جریده سراج الاخبار و دیگر اشعارش در جراید امان افغان، اصلاح و انیس وقت وغیره به نشر رسیده و دو دیوان چاپی دارد. این شاعر توانا به روز جمعه 26 اسد 1353 هـ، ش چشم از جهان پوشید و در کابل در جوار زیارت شــاه دو شمشیره (رح) به خاک سپرده شد. 
 شایق به همراه عشقری و چند تن دیگر حلقه ای را تشکیل داده بودند که به عرفان و تصوف گرایش داشته، از دربار شاهی پرهیز نموده و مدح و تملق گویی را به نظر نفرت می دیدند.
دراشعار شایق که بیشتر در قالب غزل سروده شده اند،  مضامین مربوط به عرفان و تصوف با نازک خیالی سبک هندی بیان می شود.
 
از غزلیات او است:
 
 
۱
باز به گلشن بیا آب رخ گل بریز
 
شانه به کاکل بزن، نکهت سنبل بریز
 
سوخته را سوختن آب حیات است و بس
 
آتش پروانه را بر سر بلبل بریز
 
آینه حسن اوست ای فلک ناسپاس!
 
قطره اشک مرا بر ورق گل بریز
 
بار غم دوستان، جام می دشمنان
 
آن به تحمل بکش، این به تغافل بریز
 
مشهد بلبل رسید، باد صبا زود شو
 
ناله بکش، گریه کن، یک دو سبد گل بریز
 
وضع تواضع خوش است با همه دارایی ات
 
بر سر کشت غنا خاک تنزل بریز
 
رابطه معنوی است عاشق و معشوق را
 
از پر بلبل به این تخت حنا گل بریز
 
تا نکند حرص و آز نان تو را خام سوز
 
آتش تشویش را آب توکل بریز
 
مستی چشم تو کشت شایق دلداده را
 
بر سر تابوت او شیشه بنه، گل بریز
 
۲
به شمشیر ناز تو سر می فروشم
 
به داغ وفایت جگر می فروشم
 
بگویید با هم صفیران گلشن
 
که من در قفس بال و پر می فروشم
 
ندارد چو این شهر گوهر شناسی
 
دل خود به ملک دگر می فروشم
 
مرا در نظر چشم مست که باشد؟
 
 که عمری است بادام تر می فروشم
 
اگرچه کبابش کند مرغ دل را
 
به آن طفل بیدادگر می فروشم
 
چو نی عمرها شد که از سبز بختی
 
به ذوق لب او شکر می فروشم
 
اگر مرغ دل گشته منظور چشمت
 
به آن کافر این مشت پر می فروشم
 
به جز مشت خاکی چه باشد بساطم
 
که من خویش را اینقدر می فروشم
 
چو من ساده ای نیست شایق به دنیا
 
که در شهر کوران گهر می فروشم 

رسد تا دورما، دیوار این میخانه می ریزد

 

 

یکی از شاعران سرشناس و شیرین سخن افغانستان که برای دیگر فارسی زبانان تا حد بسیاری ناشناخته مانده است  صوفی غلام نبی عشقری است. عشقری در سال ۱۲۷۱ خورشیدی در شهر کهنه ی کابل زاده شد و درسال ۱۳۸۵ خورشیدی، در کابل که خود عاشقش بود از دنیا رفت و  در " شهدای صالحین " به خاک سپرده شد.

عاشقانه و عارفانه های عشقری با زبانی نرم و روان آمیخته ای از سبک های هندی و عراقی است. شعرهای او با گنجینه سرشاری که از اصطلاحات و کنایات رایج در محاورات محلی کابل و اشاراتی که به اماکن جغرافیایی و نکات خاصی از آداب و رسوم مردم کابل دارد منبعی بسیار ارزشمند برای کابل شناسی،  به خصوص کابل قدیم است.

از غزلیات او است:

 

۱

به این تمکین که ساقی باده در پیمانه می ریزد

رسد تا دورما، دیوار این میخانه می ریزد

گرفتی چون پی مجنون ز رسوایی مرنج ای دل

که دایم سنگ طفلان بر سر دیوانه می ریزد

به یاد شمع رخسار که می سوزد دل زارم؟

که امشب بر سرم از هر طرف پروانه می ریزد

زلیخا گر برون آرد ز دل آه پشیمانی

ز پای یوسف زندانیش زولانه می ریزد

شود هر کس به کوه عشقبازی پیرو فرهاد

به روز جانفشانی خون خود مردانه می ریزد

رسانی بر من ای مشاط تا زنار خود سازم

ز زلف یار هر تاری که وقت شانه می ریزد

اگر سیم و زر عالم به دست " عشقری" افتد

شب دعوت به پیش پای آن جانانه می ریزد

 

۲

کس نشد پیدا که دربزمت مرا یاد آورد

مشت خاکم را مگر بر درگهت باد آورد

یک رفیق دست گیری در جهان پیدا نشد

تا به پای قصرشیرین نعش فرهاد آورد

در دل خوبان نمی بخشد اثر آیا چرا؟

سنگ را آه و فغان من به فریاد آورد

آرزوی مرغ دل زین شیوه حیرانم که چیست؟

تیر خون آلود خود را نزد صیاد آورد

در صف عشاق می بالد دل ناشاد من

گر به دشنامی لب لعلت مرا یاد آورد

دل کند لخت جگر را نذر خشم گلرخان

همچو آن طفلی که حلوا پیش استاد آورد

باشد آن روزی که آن شوخ فرامش کار من

یاد از حال من غمگین ناشاد آورد

کیست تا از روی غمخواری درین دشت جنون

بهر دست و پای من زنجیرفولاد آورد

عشقری از روی علم و فن نمی سازد غزل

اینقدر مضمون تو طبع خداداد آورد