ابوسعید:  
عشق آمد و خیمه زد به صحرای دلم  

زنجیر جنون فکند بر پای دلم  

گر عشق به فریاد دل من نرسد

اي وای دلم وا ی دلم وای دلم    

 

انوري:

از پاي تا به سر همه عشقت شدم چنانک

در زیر پای عشق تو گم گشت سر مرا

 

اوحدي:

مستم از عشق و خراب از مي و بي‌هوش از دوست

دستگيري كن و امروز نگه دار مرا

 

امير خسرو دهلوي:

خوشم در عشق تو بي‌عقل و بي‌جان

نگنجد در ميان بيگانه‌يي چند

 

بابا طاهر:

غم عشق تو مادر زاد ديرم

نه از آموزش استاد ديرم

بدان شادم كه از يمن غم تو

خراب آباد دل آباد ديرم

 

بیدل دهلوی:

عشق اگر گرم طلب سازد سر پرشور را 

شعله‌ای افسرده پندارد چراغ طور را

 

جامي:

كار من عشق و بار من عشق است

حاصل روزگار من عشق است

 

حافظ:

از صداي سخن عشق نديدم خوشتر

يادگاري كه در اين گنبد دوار بماند

 

خاقاني:

دردي است درد عشق كه درمان پذير نيست

از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست

 

خواجو: 

بي عشق مسخر نشود ملك حقيقت

كان چيز كه جز عشق بود عين مجاز است

 

رابعه:

عشق دريايي كرانه ناپديد

كي توان كردن شنا اي هوشمند

 

رودکی:

دل من ارزنی، عشق تو کوهی

چه سایی زیر کوهی ارزنی را

 

سعدي:

به صبر خواستم احوال عشق پوشيدن

دگر به گل نتوانستم آفتاب اندود

 

سنايي:

عشق تو هر شب برانگيزد ز جانم رستخيز

چون تو بگريزي و بگزاري به تنهايي مرا

 

سيف فرغاني:

مستي و ديوانگي از چون مني نبود عجب

كز شراب عشق تو در من رگي هشيار نيست

 

شهريار:

در وصل هم ز عشق تو اي گل در آتشم

عاشق نمي‌شوي كه ببيني چه مي‌كشم

 

شيخ بهايي:

به عالم هر دلي كاو هوشمند است

به زنجير جنون عشق، بند است  

 

صائب:

اظهار عشق را به زبان احتیاج نیست

چندان که شد نگه به نگه آشنا بس است

 

عبيد زاكاني:

اي دل هميشه عاشق و همواره مست باش

كان كس كه مست عشق نشد هوشيار نيست

 

عراقي:

عشق است كه هر دم به دگر رنگ برآيد

ناز است به جايي و به يك جاي نياز است

 

عطار:

دلي كز عشق جانان دردمند است

همو داند كه قدر عشق چند است

 

فرخي:

بود عشق خوبان در شادمانی

بباید در شادمانی گشادن

 

فروغي بسطامي:

به زير تيغ نداريم مدعا جز تو

شهيد عشق تو را نيست خون‌بها جز تو

 

محتشم كاشاني:

نگين خاتم عشق است گوهر دل و نيست

به غير حرف وفا نقش آن نگين ما را

 

منوچهري:

کرد مرا عشق و ولای تو چنین شیفته

هرچه به من عشق و ولای تو کند شایدم

 

مولانا:

شاد باش ای عشق خوش سوادی ما

ای طبیب جمله علت های ما

   

نظامي:

فلک جز عشق محرابی ندارد

جهان بی خاک عشق آبی ندارد

 

واقف لاهوری:

راز ناگفته می شوم رسوا

عشق مانند مشک بو دارد

 

 

وحشي بافقي:

عشق و اساس عشق نهادند بر دوام

يعني خلل پذير نگردد بناي عشق

 

هاتف اصفهاني:

از عشق كز اوست بر لبم مهر سكوت

هر دم رسدم بر دل و جان قوت و قوت

من بنده عشق و مذهب و ملت من

عشق است و علي ذالك احيي و اموت