اول صبح است. حال عجیبی داری. « هم نمی­دانی از چه می­گریی، هم نمی­دانی از چه خوشحالی». هیچ چیزی آرامت نمی­کند، نه تماشای آسمان از پشت پنجره دفتر کار، نه گوش دادن به آهنگ­های ملایم بی­کلام. دست می­بری به دامان خواجه شیراز تا ببینی که این غزل در فالت می­آید:

حال خونين دلان که گويد باز
و از فلک خون خم که جويد باز
شرمش از چشم می پرستان باد
نرگس مست اگر برويد باز
جز فلاطون خم نشين شراب
سر حکمت به ما که گويد باز
هر که چون لاله کاسه گردان شد
زين جفا رخ به خون بشويد باز
نگشايد دلم چو غنچه اگر
ساغری از لبش نبويد باز
بس که در پرده چنگ گفت سخن
ببرش موی تا نمويد باز
گرد بيت الحرام خم حافظ
گر نميرد به سر بپويد باز