سخت است برایم نوشتن از چیزی که هنوز باورکردنش برایم ممکن نیست. دوست دارم همچنان فکر کنم که اگر به تهران بروم می توانم در خانه شاعران یا در دانشگاه تهران قیصر عزیز را ببینم. دوست دارم باز هم با علی محمد بنشینیم و بحث کینم که قیصر تنها کسی است که می تواند در مقابل بیراهه روی های شعر معاصر بایستد. دوست دارم باز هم سید رضا پشت تریبون خانه هنرمندان بخواند:
گرده ات اگر که نیست
ما تمام گرده تو می شویم
قیصر عزیز خواهشاً بلند شو
اما برای اجابت امر دوستان اصل شعر مرثیه ای بر چشم های وطن را که ترجمه عربی آن تقدیم شد در این پست درج می کنم. این شعر روایتگر اضطراب ها و دغدغه های روزهای بعد از ۱۱ سپتامبر است. افغانستان در صدر اخبار و گزارش های جهان بود و آمریکا آماده می شد که حمله خود را اغاز کند. اتمسفر این شعر در فضای روانی سنگین آن ایام شکل گرفت و البته ما هنوز هم دچار آنیم. انفجار بغلان و شهادت مظلومانه هوطنان مان گواه آن است که ما اگر در آتش نباشیم چیزی از ثوابت جهان کم است
مرثیه ای بر چشم های وطن
میان هاله ای از غبار و ماه
میان هوایی از خنجر و خاطره
میان کفنی از شعله و ابر
آمده ای امشب
و با چشمانی تلخ
به مستی ام می خوانی
از میان تیترهای روزنامه ها
از کانال های ماهواره
از روی میز جنرال های جهان
برخاسته ای
و آهسته و غمناک
آمده ای به اتاق کوچک من
که لبریز است از کلماتی برای مرگ
**
یگذار یک پیاله چای بریزم
زمان برای گریستن بسیار است
این روزها در تمامی کلمات مسکن گزیده ای
در تمامی هجاها منتشر شده ای
این روزها چفدر پیدا شده ای
میهن گمشده من!
اینک تویی که در فنجان ها ی قهوه حل می شوی
در روزنامه های جهان شرحه شرحه ات می کنند
در مطبخ ها سرخ می شوی
و کانال های ماهواره
تو را چون خنجری موحش
به چشم مردم دنیا فرو می کنند
بگذار طیاره ها و موشک ها
آسمانت را از پرندگان بگیرند
بگذار
صدای پای سربازان آمریکایی
آوای آسمانی "سرآهنگ"ت را خاموش کنند
بگذار بن لادن
گل های خاکت را یکی یکی
به دامن بادها بریزد
تو اگر در آتش نباشی
چیزی از ثوابت جهان کم است
بگذار
بعد از این برهوتی باشی
که در تو تنها
جمجمه ها
با حفره هایی تهی
که روزگاری دهانی بوده اند
برای خواندن و خندیدن
فریاد کنند:
اینجا هزاران سال است
ماه بر خواب کودکی نتابیده است
اینجا هزاران سال است
نسیم گیسوان زنی را نوازش نکرده است
و شکوفه ها
برای مردمان چیزی جز کفن نبوده اند
اینجا هزاران سال است
جز خون بارانی بر زمین نیامده
و جز خون
چشمه ای از زمین نجوشیده است
***
چشمانت را ببند
افغانستان من!
نگاهم مکن اینگونه
چون بره ای که برده می شود به قربانگاه
نگذار آخرین کسی باشم که ناامیدت می کند
از من کاری ساخته نیست
جز شوراندن کلمات
و مرثیه ای بلیغ بر فردای ویرانی تو
یگذار یک پیاله چای بریزم
زمان برای گریستن بسیار است