دوشنبه چهارم شهریور 1387
اول صبح است. حال عجیبی داری. « هم نمیدانی از چه میگریی، هم نمیدانی از چه خوشحالی». هیچ چیزی آرامت نمیکند، نه تماشای آسمان از پشت پنجره دفتر کار، نه گوش دادن به آهنگهای ملایم بیکلام. دست میبری به دامان خواجه شیراز تا ببینی که این غزل در فالت میآید:
حال خونين دلان که گويد باز
و از فلک خون خم که جويد باز
شرمش از چشم می پرستان باد
نرگس مست اگر برويد باز
جز فلاطون خم نشين شراب
سر حکمت به ما که گويد باز
هر که چون لاله کاسه گردان شد
زين جفا رخ به خون بشويد باز
نگشايد دلم چو غنچه اگر
ساغری از لبش نبويد باز
بس که در پرده چنگ گفت سخن
ببرش موی تا نمويد باز
گرد بيت الحرام خم حافظ
گر نميرد به سر بپويد باز
نوشته شده توسط سید ضیاء قاسمی در ساعت 10:27 | لینک
|
