اول
اینکه عزیز من یونس بخشی که از عیاران و جوانمردان روزگار است سایت زیبا و خواندنی خودش را با گفتنی هایی از علم نجوم راه انداخته است. یونس در کابل اسکای که عنوان راز کائنات را دارد از شگفتی ها و زیبایی های سماوات می نویسد. همه دوستان خوبم به خصوص باران محسنی را که اهل نجوم و آسمان هست به دیدار از آسمان کابل دعوت می کنم.
دوم
از هدیه های خوب خداوند به من دوستانی هست که همیشه وجودشان دلگرمی زندگی ام بوده و به داشتن شان شادم. وقتی از تهران به کابل آمدم تعدادی از دوستانم دلتنگی های من و خودشان را سرودند و به من هدیه کردند. در این پست چند شعر دیگری را که دوستان دیگرم عنایت کرده اند تقدیم می کنم. دلم برای همه تنگ شده. برای همه لحظه هایی که با علی داودی راه رفتیم و حرف زدیم و خندیدیم و گریه های مان را از هم پنهان کردیم و ...
علی داودی
غلامرضا طریقی
به سید ضیا که غربتش زودتر از من پایان گرفت
بس است هر چه زمين از من و تو بار کشيد
چگونه می شود از زندگی کنار کشيد ؟
چقدر می شود آيا به روی اين ديوار
برای پنجره نقاشی بهار کشيد ؟
برای دور زدن در مدار بی پايان
چقدر بايد از اين پای خسته کار کشيد ؟
گلايه از تو ندارم چرا که آن نقاش
مرا پياده کشيد و تو را سوار کشيد
حکايـت من و تو داستان تکه يخی ست
که در برابر خورشيد انتظار کشيد
چگونه می شود از مردم خمار نگفت
ولی هزار رقم ديده خمار کشيد ؟
اگر بهشت برای من و تو است چرا
پس از هبوط ، خدا دور آن حصار کشيد ؟
چرا هر آنچه هوس را اسير کرد اما
برای تک تکشان نقشه فرار کشيد ؟
خدا نخست سری زد به جبه منصور
سپس به دست خودش جبه را به دار کشيد
خودش به فطرت ابليس سرکشی آموخت
و بعد نقطه ضعفی گرفت و جار کشيد
غزل ، قصيده اگر شد مقصر آن دستی است
که طرح قصه ما را ادامه دا رکشيد
سید حکیم بینش
کی می شود که صاف کند آسمان چم؟
پیشانیت شکفته شود آسمان گم
عزم سفر کجاست که این گونه دوختی
یک چشم را به مشهد و یک چشم را به قم
آغوش گرم سیر کجا را خطر کند
پرواز دسته دسته و این کوچ دم به دم
شاید دوباره جمع شود تخته پاره ها
شاید کنار هم بنشینند کلهم
با یک نگاه شد متوقف قطارها
با یک نگاه خود بشکافی تو هم اتم
سخت است برایم نوشتن از چیزی که هنوز باورکردنش برایم ممکن نیست. دوست دارم همچنان فکر کنم که اگر به تهران بروم می توانم در خانه شاعران یا در دانشگاه تهران قیصر عزیز را ببینم. دوست دارم باز هم با علی محمد بنشینیم و بحث کینم که قیصر تنها کسی است که می تواند در مقابل بیراهه روی های شعر معاصر بایستد. دوست دارم باز هم سید رضا پشت تریبون خانه هنرمندان بخواند:
گرده ات اگر که نیست
ما تمام گرده تو می شویم
قیصر عزیز خواهشاً بلند شو
اما برای اجابت امر دوستان اصل شعر مرثیه ای بر چشم های وطن را که ترجمه عربی آن تقدیم شد در این پست درج می کنم. این شعر روایتگر اضطراب ها و دغدغه های روزهای بعد از ۱۱ سپتامبر است. افغانستان در صدر اخبار و گزارش های جهان بود و آمریکا آماده می شد که حمله خود را اغاز کند. اتمسفر این شعر در فضای روانی سنگین آن ایام شکل گرفت و البته ما هنوز هم دچار آنیم. انفجار بغلان و شهادت مظلومانه هوطنان مان گواه آن است که ما اگر در آتش نباشیم چیزی از ثوابت جهان کم است
مرثیه ای بر چشم های وطن
میان هاله ای از غبار و ماه
میان هوایی از خنجر و خاطره
میان کفنی از شعله و ابر
آمده ای امشب
و با چشمانی تلخ
به مستی ام می خوانی
از میان تیترهای روزنامه ها
از کانال های ماهواره
از روی میز جنرال های جهان
برخاسته ای
و آهسته و غمناک
آمده ای به اتاق کوچک من
که لبریز است از کلماتی برای مرگ
**
یگذار یک پیاله چای بریزم
زمان برای گریستن بسیار است
این روزها در تمامی کلمات مسکن گزیده ای
در تمامی هجاها منتشر شده ای
این روزها چفدر پیدا شده ای
میهن گمشده من!
اینک تویی که در فنجان ها ی قهوه حل می شوی
در روزنامه های جهان شرحه شرحه ات می کنند
در مطبخ ها سرخ می شوی
و کانال های ماهواره
تو را چون خنجری موحش
به چشم مردم دنیا فرو می کنند
بگذار طیاره ها و موشک ها
آسمانت را از پرندگان بگیرند
بگذار
صدای پای سربازان آمریکایی
آوای آسمانی "سرآهنگ"ت را خاموش کنند
بگذار بن لادن
گل های خاکت را یکی یکی
به دامن بادها بریزد
تو اگر در آتش نباشی
چیزی از ثوابت جهان کم است
بگذار
بعد از این برهوتی باشی
که در تو تنها
جمجمه ها
با حفره هایی تهی
که روزگاری دهانی بوده اند
برای خواندن و خندیدن
فریاد کنند:
اینجا هزاران سال است
ماه بر خواب کودکی نتابیده است
اینجا هزاران سال است
نسیم گیسوان زنی را نوازش نکرده است
و شکوفه ها
برای مردمان چیزی جز کفن نبوده اند
اینجا هزاران سال است
جز خون بارانی بر زمین نیامده
و جز خون
چشمه ای از زمین نجوشیده است
***
چشمانت را ببند
افغانستان من!
نگاهم مکن اینگونه
چون بره ای که برده می شود به قربانگاه
نگذار آخرین کسی باشم که ناامیدت می کند
از من کاری ساخته نیست
جز شوراندن کلمات
و مرثیه ای بلیغ بر فردای ویرانی تو
یگذار یک پیاله چای بریزم
زمان برای گریستن بسیار است
