سلام به همه دوستان این خانه
مدتی می شود که به سبب گرفتاری های فراوان نتوانسته ام برای دوستان پیغام بگذارم و شرمنده همه هستم.
در این پست محض ریا ترجمه یکی از شعرهایم را به زبان عربی که در سایت ادبی جهة الشعر (که یکی از معتبر ترین سایت های ادبی عرب زبان است) منتشر شده تقدیم می کنم.
این شعر با عنوان مرثیه ای بر چشم های وطن در روزهای بعد از یازدهم سپتامبر سروده و در مطبوعات منتشر شد.
اصل صفحه ترجمه نیز در مراثی لعیون بلادی قابل مشاهده است:
مراثی لعیون بلادی
للشاعر الأفغاني سيد ضياء قاسمي
ترجمة : ضياء الجبوري
1
وسط هالات من الغبار والأقمار المتساقطة
وسط ريح من الحراب والخواطر المجنزرة
وسط أكفان من سحب اللهيب اللامرئي
تطلين الليلة بعيون مريرة
أعيرك سكري الأبدي لتقرأي بلا عيون
المخبوء بين سطور الجرائد المرتعدة
القنوات الفضائية التي لم تترك لأطفالك لقطة من فضاء
جعلتك تلمعين كطاولات جنرالات العالم
ولكنك الآن في غرفتي الصغيرة الممتلئة بثرثرة الموت.
2
دعيني أريق لك فنجانا من الشاي
فلدينا مالا يحصى من الوقت للبكاء
هل ترين أيتها الصخرة المنسية في قاع الضمير
أنت اليوم حاضرة في جميع الكلمات
في جميع القصائد الهجائية
كم أنت مشهورة هذه الأيام يا بلادي الفقيرة!
أنت التي تذوبين في فناجين القهوة كحبات السكر
يشرحونك في اشهر صحف العالم شرحة شرحة
ليقلونك ويحمرونك ويأكلونك على موائدهم صباح مساء
فيما تصنع القنوات الفضائية منك سهاما وحشية تمزق بها عيون
المشاهدين
دعي الطائرات والصواريخ تسلب سماواتك من طيورنا
دعي أصوات بساطير الجنود الأمريكيين
تسحق ضربات قلوب أطفالك الرضع
دعي ابن لادن يقتلع أزهار أرضك زهرة زهرة ويذروها للريح
فإذا لم تكوني في وسط النيران
فان شيئا من التوازن العالمي سيكون مفقودا
لتكوني إذن ذلك الخراب الذي لم يعد فيه سوى الجماجم
التي تضحك من بلاهة العالم و تصرخ :
مضت هنا آلاف السنين ولم يطل فيها قمر على أحلام طفل
آلاف السنين ولم يحرك النسيم خصلات شعر امرأة
آلاف السنين والزهور لم تكن إلا كفن للرجال
آلاف السنين لم تمطر هنا إلا دماً
ولم تنبجس سوى عيون الدم.
3
أغمضي عيونك يا أفغانستاني!
لا تنظري لي بهذا الشكل
مثل كبش يساق للمسلخ
لا تجعليني آخر من يحطم آمالك
أنا لا أستطيع أن أفعل شيئا
سوى أن احشد الكلمات من اجل رثاء غدك الخرب
دعيني أريق لك فنجانا من الشاي
فلدينا ما لا يحصى من الوقت للبكاء
در این پست از شعر جوان کابل مینویسم. اولین بار در جریان برگزاری چهارمین جشنواره ادبی قند پارسی با نمونههایی از آثار این شاعران آشنا شدم. بنا به فراخوان جشنواره، تعدادی از دوستان شاعر از کابل و هرات نیز آثارشان را فرستاده بودند. کیفیت و فضای این آثار برای ما بسیار جالب و با آنچه که از فضای کلی شعر داخل افغانستان ذهنیت داشتیم کاملا متفاوت بود.
و حالا در کابل از نزدیک با این جریان – به معنای واقعیاش – آشنا شدهام. این شاعران جوان با رویکردی تازه به شعر و بهره گیری از زبان و بیانی نو، افق تازه و پرطراوتی را در شعر امروز افغانستان خلق کردهاند. اینان با خلاقیت و ذوق و استعداد سرشارشان در حال شکستاندن کلیشههای مرسوم و موروثیای هستند که از دیر باز بر ادبیات این سرزمین سایه افکندهاند.
نمیتوانم خوشحالی فراوانم را از وجود این نسل شجاع و خلاق پنهان کنم. با شادمانی آینده شعر فارسی را به ظهور این نسل بشارت میدهم و شادمانم که اینان در کنار برادران و خواهران مهاجرشان در مشهد و تهران و قم چشمانداز دلپذیری را برای فردای ادبیات سرزمین ما ترسیم میکنند.
جوانانی چون کاوه جبران، زبیر هجران قاسمزاده، غلام حضرت حسینی، شهیر داریوش، مجیب مهرداد، ابراهیم امینی، فرید حسرت، روح الامین امینی، آصف آشنا، جواد رها و ...
اما دو نکته را در این مجال و مقال قابل طرح میدانم تا دوستان تأملی داشته باشند.
1- نبود یک جلسه یا محفل جدی نقد که پشتوانهای برای استمرار این حرکت میتواند باشد.
2- اینکه در این جریان فقط پسرها حضور دارند و اثری از خانمهای شاعر نیست
و غزلی را از زبیر هجران به عنوان نمونهای از شعرهای این شاعران نقل میکنم:
نقشی شبیه روح زمستان کشیدهای
آشفته تر ز حالت انسان کشیدهای
نقشی شبیه شاعر ولگرد بیصدا
آیینهی سیاهی دوران کشیدهای
نقشی شبیه گیسوی شبرنگ آسمان
با ابرهای بی سرو سامان کشیدهای
یوسف نداشت شوق ذلیخا و مصر را
او را چرا به میلهی زندان کشیدهای؟
بغضی شکستهتر ز صدای دل غروب
گویا تر از سکوت بیابان کشیدهای
