طبق وعده در این پست وداعیه سید رضا محمدی را که مهربانانه برای من سروده است، می گذارم.
سید رضا محمدی برای من همیشه بهترین دوست و بهترین برادر بوده است. آنگونه که در زیر آسمان خدا همیشه به داشتن و دانستنش خوشحال بوده ام. ما یعنی من و سید رضا همچون نام های ما که در افواه دوستان و اگر هم بوده دشمنان، همیشه به صورت لازم و ملزوم، قرینه و همنشین و همراه هم بوده، غم ها و شادی های بزرگ و کوچک دنیا را با هم تنفس کرده ایم و با هم گریسته ایم. گاهی حتی یکی از ما دو نفر خودش را با آن یکی عوضی گرفته و بعد خندیده ایم. اینگونه است که حالا که رضا در لندن یعنی جایی بسیار دورتر از یمن است در پیش من است و حس می کنم این انگشت های او است که بر صفحه کلید می چرخد و این حروف را می نگارد.
در مورد رضا که شهرتش همچون خودش شرق و غرب عالم را درنوردیده است، بیشتر از این نوشته نمی توانم و این هم شعرش:
از مرز رد شدی، وطن تو زبان نداشت
یا داشت، هیچ حرف برای بیان نداشت
از مرز رد شدی، مثلا فرض کن وطن
حالا وطن چه داشت که کل جهان نداشت؟
به پیشوازت آن که نخست آمد اشک بود
این یار مهربان که رخی مهربان نداشت
از گرد و خاک غم بغلت کرد این رفیق
چندان که انس داشت به تو، دیگران نداشت
بیماری، آن که سر چلی ات کرد پیرمرد
بس گشته بود قریه به قریه توان نداشت
می خواستی خوشی بخری، صاحب خوشی
قاچاق می فروخت خوشی را، دکان نداشت
از مرز رد شدی مثلا فرض کن وطن
حالا وطن چه داشت که کل جهان نداشت؟
شاعر به پادشاهی بد بختی آمدی
ملکی که از ازل به سرش آسمان نداشت
ملکی که شاعرانش تجار آدمند
وحی آورش کسی که اصولا دهان نداشت
سگ ها در آن وزیر و وکیل و خران امام
درمسجدش بدون زر وسیم اذان نداشت
می خواستی چه داشته باشد وطن اگر
بر سفره اش کرور کرور استخوان نداشت
شاعر وطن گذشته دوراست و این زمان
جز هزل وآز و فاژه وآه و فغان نداشت
ای کاش جای شعر زر و زور داشتی
این حسن لا یزال برای تو نان نداشت
تا دوستان آرام آرام راه خانه جدید را یاد بگیرند...
هنوز دوستان بی نهایت عزیزم به من لطف می کنند و وداعیه های مهربان می سرایند و من همچنان از داشتن شان سربلند و از لطف شان شرمسار هستم. این وداعیه مجید اکبر زاده شاعر مهربان و عزیز روزگار ما است که به من محبت کرده و در پست بعدی دوستانم را به وداعیه عزیز دلم سید رضا محمدی وعده می دهم
مجید اکبر زاده
برای سید ضیاء و خانواده زلالش
و از کرانه های سرودن
گذشتند
چون سزاوارانی به روشنی
مرزها را عقب کشیدند
هل دادند تا گوشه ذهن سیاست بازان
اسبها را زین می کنند
آسمان را با کبوترهای شان آذین
مین ها را از سر راه هرات به کابل برمی دارند
قد می کشند سروها به تمامی
تا شعر را بر جاده های شوق ببینند
این خاطرات کیست که به فرخار می بری؟
یاد کدام زمزمه ها را به قندهار؟
برخیز
شاعران منتشر شده بر جاده ها
با دفترچه های شعرشان
به استقبال می رسند
حالا بيا
چشم های مان را عوض کنیم
من خاطرات رفته خود را در تو
تو روزهای روشن خود را در من ببين
من همه بمب ها و مین ها را
از بهسود تا تهران - از کوچه های سبز لواسان
پاک می کنم
تو تن خسته خود را
در سرعین چشم هایم بشوی!
مدتی به خاطر اشکالات پرشین بلاگ از حال همه بی خبر ماندم و لاجرم تغییر خانه دادم... این خانه را نیز آب و جارو کرده ام تا دوستان کرم نمایند و فرود آیند.
در این خانه باز هم از خودم و از کابل و از دیگر احوالات روزگار پریشان می نویسم. همچنان از دوست سلامی و ز ما تسلیمی