تبليغاتX
یمگان
ادبی، هنری

 

 

امروز ۱۴ ثور است

در شهر نو

در کابل

این پایتخت مشرقی

زیر باران­هایی که از اقیانوس هند وزیده­اند

با شکوفه­ها و گنجشکان

قدم می­زنم

همه چیز رو به راه است

شغل خوبی دارم

شعر می­سرایم

فیلم می­سازم

گاهی با دوستانم برای تفریح به بند قرغه می­رویم

درختان سبزاند

پرندگان

نغمه­هاشان در تمام شهر شنیده می­شود

ملالی نیست

جز اینکه

دارد یک سال می­شود

که علی داودی و علی محمد مؤدب را ندیده­ام

 

 

نوشته شده توسط سید ضیاء قاسمی در ساعت 15:23 | لینک  | 

 

۱-  سال نو همگی مبارک

۲ - این روزها دلتنگم. دلتنگ دوست نازنینم رفیع جنید عزیز که ساکن بلاد دیگری و مبتلای غربت دیگری شده است. تحمل کردن کابل بدون جنید برایم سخت است. خدا سلامتش دارد.

۳- عید امسال را در مزار شریف و بلخ زادگاه آیین نوروز بودم. مهمان مراسم رسمی جشن عید و مهمان عطا محمد نور والی بلخ و چقدر این راه کابل تا مزار زیبا است خدایا! آب و هوای دلنشین پروان٬ شکوه بی مانند سالنگ٬ سرسبزی پُل خمری که نام زیبایش مستان و مخموران عالم را به وجد می آورد٬ چشم اندازهای سمنگان شاهنامه ای٬ مناظر شگفت تاشقرغان ... و مزار و بلخ و چقدر زیبایی های نامکشوف دارد این سرزمین که فقط از اندوهش گفته است. این افغانستان. مزار سیمای شادابی دارد و شادمانی نوروز در این شهر بیشتر از تمام مناطق فارسی زبان به چشم می آید. مزار در عرصه بازسازی هم گام های بزرگی برداشته و تلاش های عطا محمد نور چشمگیر و قابل قدر است. ای کاش نیمی از درایت و مدیریت او در وجود حامد خان کرزی می بود٬ آن وقت به یقین روزگار مملکت به از این می شد. به هرحال یکی به ابوطالب مظفری عزیز بگوید که حالا دیگر نو بهار بلخ٬ تلخ نیست.

۴- در مزار یکی از بخش های مراسم کانسرت امیر جان صبوری و استاد مهوش بود و چقدر رؤیایی است که بعد از سال ها شنیدن ترانه "بیا که بریم به مزار" از کاست ها و سی دی ها آدم این ترانه را از خود استاد مهوش با صدای ماندگارش بشنود.

۵- ... و چقدر بچه های مزار مهربان اند٬ مهربان مهربان که شیرینی همه عالم با آنها است.

۶- برای همه سالی پر از خیر و برکت آرزو دارم

 

نوشته شده توسط سید ضیاء قاسمی در ساعت 11:40 | لینک  | 

 
ابوسعید:  
عشق آمد و خیمه زد به صحرای دلم  

زنجیر جنون فکند بر پای دلم  

گر عشق به فریاد دل من نرسد

اي وای دلم وا ی دلم وای دلم    

 

انوري:

از پاي تا به سر همه عشقت شدم چنانک

در زیر پای عشق تو گم گشت سر مرا

 

اوحدي:

مستم از عشق و خراب از مي و بي‌هوش از دوست

دستگيري كن و امروز نگه دار مرا

 

امير خسرو دهلوي:

خوشم در عشق تو بي‌عقل و بي‌جان

نگنجد در ميان بيگانه‌يي چند

 

بابا طاهر:

غم عشق تو مادر زاد ديرم

نه از آموزش استاد ديرم

بدان شادم كه از يمن غم تو

خراب آباد دل آباد ديرم

 

بیدل دهلوی:

عشق اگر گرم طلب سازد سر پرشور را 

شعله‌ای افسرده پندارد چراغ طور را

 

جامي:

كار من عشق و بار من عشق است

حاصل روزگار من عشق است

 

حافظ:

از صداي سخن عشق نديدم خوشتر

يادگاري كه در اين گنبد دوار بماند

 

خاقاني:

دردي است درد عشق كه درمان پذير نيست

از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست

 

خواجو: 

بي عشق مسخر نشود ملك حقيقت

كان چيز كه جز عشق بود عين مجاز است

 

رابعه:

عشق دريايي كرانه ناپديد

كي توان كردن شنا اي هوشمند

 

رودکی:

دل من ارزنی، عشق تو کوهی

چه سایی زیر کوهی ارزنی را

 

سعدي:

به صبر خواستم احوال عشق پوشيدن

دگر به گل نتوانستم آفتاب اندود

 

سنايي:

عشق تو هر شب برانگيزد ز جانم رستخيز

چون تو بگريزي و بگزاري به تنهايي مرا

 

سيف فرغاني:

مستي و ديوانگي از چون مني نبود عجب

كز شراب عشق تو در من رگي هشيار نيست

 

شهريار:

در وصل هم ز عشق تو اي گل در آتشم

عاشق نمي‌شوي كه ببيني چه مي‌كشم

 

شيخ بهايي:

به عالم هر دلي كاو هوشمند است

به زنجير جنون عشق، بند است  

 

صائب:

اظهار عشق را به زبان احتیاج نیست

چندان که شد نگه به نگه آشنا بس است

 

عبيد زاكاني:

اي دل هميشه عاشق و همواره مست باش

كان كس كه مست عشق نشد هوشيار نيست

 

عراقي:

عشق است كه هر دم به دگر رنگ برآيد

ناز است به جايي و به يك جاي نياز است

 

عطار:

دلي كز عشق جانان دردمند است

همو داند كه قدر عشق چند است

 

فرخي:

بود عشق خوبان در شادمانی

بباید در شادمانی گشادن

 

فروغي بسطامي:

به زير تيغ نداريم مدعا جز تو

شهيد عشق تو را نيست خون‌بها جز تو

 

محتشم كاشاني:

نگين خاتم عشق است گوهر دل و نيست

به غير حرف وفا نقش آن نگين ما را

 

منوچهري:

کرد مرا عشق و ولای تو چنین شیفته

هرچه به من عشق و ولای تو کند شایدم

 

مولانا:

شاد باش ای عشق خوش سوادی ما

ای طبیب جمله علت های ما

   

نظامي:

فلک جز عشق محرابی ندارد

جهان بی خاک عشق آبی ندارد

 

واقف لاهوری:

راز ناگفته می شوم رسوا

عشق مانند مشک بو دارد

 

 

وحشي بافقي:

عشق و اساس عشق نهادند بر دوام

يعني خلل پذير نگردد بناي عشق

 

هاتف اصفهاني:

از عشق كز اوست بر لبم مهر سكوت

هر دم رسدم بر دل و جان قوت و قوت

من بنده عشق و مذهب و ملت من

عشق است و علي ذالك احيي و اموت
 
 
 
نوشته شده توسط سید ضیاء قاسمی در ساعت 12:21 | لینک  | 

 

 در روزهای پایانی سالی که به نام مولانا مزین شده بود، یعنی روزهای ششم و هفتم جدی برای شرکت در جشنواره­ای که به این مناسبت از طرف والی بلخ برگزار می­شد­ به این ولایت رفتم. دیدار از شهر مزار شریف و شهر باستانی بلخ همیشه برایم آرزویی بزرگ بود. شهر مزار شهر زیبایی است که آهنگ سازندگی در آن بسیار بیشتر از کابل و دیگر شهرها به چشم می­خورد. در هنگام ورود به این شهر مدام فضای داستان­های دوست نازنینم محمد حسین محمدی برایم تداعی می­شد و لوکیشن­های داستان­های او را می دیدم: پل تصدی، دروازه جمهوریت، پارک فردوسی، روضه مبارک... و روضه مبارک با معماری شگفت و حیرت انگیزش. اما شهر باستانی بلخ جاذبه­های دیگری دارد. شهری که زادگاه فرهنگ و تمدن و زبان فارسی است. شهری که جمشید یا به گویش بومی این حوالی یما شاه افسانه­ای آریایی­ها در این شهر تاج شاهی بر سر نهاده و روز نوروز را بنا نهاده است. شهری که زردشت در دامان آن به دنیا آمده و دعوت نیکی­های جاودانه­اش را از آنجا آغاز کرده است.

در بلخ خانه زادگاه مولانا و خانقاه پدرش، مقبره خواجه ابونصرپارسا بزرگمرد عرفان و رابعه بلخی و انوری ابیوردی و بسیاری دیگر از مفاخر تاریخ و تمدن فارسی، معبد نوبهار یا معبد زردشت هنوز برجای مانده و هرکدام دنیایی از راز و رمز و شگفتی را با  خود به همراه دارد. نقش و نگارهای معبد نوبهار به قدری زیبا است که هوش از سر بیننده می­برد. 

از دیوار سه هزار ساله شهر تا چنارهای کهن عظیم­الجثه و تا کاشی­هایی که مشابه آنها را در هیچ کجای دنیا نمی­توان یافت همه و همه ارزش تاریخی بی­نظیری دارند که تا به حال هیچ دولتی در افغانستان قدر آنها را ندانسته و از آنها استفاده نتوانسته ­است.

 

روضه شریف

روضه شریف

 

خانه مولانا

 خانه مولانا

 

 

معبد نوبهار

معبد نوبهار

 

 

مقبره خواجه ابونص پارسا

مقبره خواجه ابونصر پارسا

 

 

مناره مقبره خواجه ابونصر

مناره مقبره خواجه ابونصر

 

 

بلخ

 

بلخ

 

 

نوشته شده توسط سید ضیاء قاسمی در ساعت 11:51 | لینک  | 

 

 

هرگاه به انجمن قلم افغانستان می­روم با چهره مهربان و خوشروی ژکفر حسینی روبه­رو می­شوم. حضور ژکفر در انجمن قلم با خلق و خوی مهربان مزاری­اش نه تنها برای من که برای تمام دوستان شاعر و نویسنده غنیمت بزرگی است. ژکفر شاعری توانا و خوش ذوق و علاوه برآن طراح و گرافیست فوق­العاده­ای است. بعضی وقت­ها که با دوستان می­نشینیم در غیاب خودش علاوه بر اینکه از خوبی­هایش گپ می­زنیم، صحبت به نام منحصر به فردش یعنی ژکفر کشیده می­شود و قرار می­گذاریم که از خودش در باره معنی و شأن نزول آن پرسان کنیم اما هر بار که می­بینیمش به نحوی روی­مان نمی­شود. به هر صورت طرح­های گرافیکی ژکفر یک استثنا در افغانستان است و کتاب­هایی که او برای آنها طرح جلد زده با بهره­گیری از زیبایی کار ژکفر رنگ دیگری دارند. توانایی ژکفر را وقتی می­توانیم بیشتر درک کنیم که بدانیم او در زمینه گرافیک آموزش خاصی ندیده و تمام این مهارت­ها را به تجربه و تمرین و با کمک ذهن خلاق و زیباشناسش به دست آورده است.

 

گلنار و آیینه

 

 او در طرح­هایش از رنگ­ها با تمام انرژی­های پیدا و پنهان­شان و از فضا و از عناصر تصویر به خوبی استفاده می­کند. در به کارگیری عناصر تصویر ایجاز را بسیار خوب رعایت می­کند و طرح­هایش در چشم اندازی کلی زیبا و چشم نوازاند.

ژکفر وبلاگی به روز ناشده به نام ارژنگ دارد که بعضی از طرح­هایش را می­شود در آن دید. همچنین طرح­ها و پوسترهای دیگری از او  در وبلاگ انجمن قلم افغانستان قابل مشاهده­اند. همچنین دوست نازنین شاعرم وهاب مجیر نیز در زمزمه های دلتنگی اش نوشته­ای در باره طرح­های ژکفر دارد.

برای ژکفر که به حسن ملاحت دل­های بسیاری را که هریک جهانی است گرفته، آرزوی کشف آفاق بی­نهایتی از زیبایی را دارم و امیدوارم همیشه خرم و خندان و قدح به دست باشد

     

نوشته شده توسط سید ضیاء قاسمی در ساعت 12:31 | لینک  | 

 

اول

 اینکه عزیز من  یونس بخشی  که از عیاران و جوانمردان روزگار است سایت زیبا و خواندنی خودش را با گفتنی هایی از علم نجوم راه انداخته است. یونس در  کابل اسکای  که عنوان  راز کائنات  را دارد از شگفتی ها و زیبایی های سماوات می نویسد. همه دوستان خوبم به خصوص  باران محسنی  را که اهل نجوم و آسمان هست به دیدار از  آسمان کابل  دعوت می کنم.

دوم

از هدیه های خوب خداوند به من دوستانی هست که همیشه وجودشان دلگرمی زندگی ام بوده و به داشتن شان شادم. وقتی از تهران به کابل آمدم تعدادی از دوستانم دلتنگی های من و خودشان را سرودند و به من هدیه کردند. در این پست چند شعر دیگری را که دوستان دیگرم عنایت کرده اند تقدیم می کنم. دلم برای همه تنگ شده. برای همه لحظه هایی که با علی داودی راه رفتیم و حرف زدیم و خندیدیم و گریه های مان را از هم پنهان کردیم و ... 

علی داودی

 

 کفش هایت راه افتادند، دیگر می روی

جاده آواز است، آغاز است، دیگر می روی

مرگ پایانی است دل های به خود وامانده را

بی نهایت می شوی وقتی فراتر می روی

آه ماندن هاست، خواندن هاست با ما در قفس

آسمان با تو است تا بی بال و بی پر می روی

در پناه خانه حتی مرگ مثل زندگی است

کودکی هستی که در آغوش مادر می روی

رفتن آری حکم باد و آب و آتش ... پس چرا؟

غرق آب و آتشی با دیده تر می روی

فکر ماهی ها نمی فهمد بلوغ آب را

موج دریایی و از این تنگ ها سر می روی

 

 

غلامرضا طریقی

به سید ضیا که غربتش زودتر از من پایان گرفت


بس است هر چه زمين از من و تو با