یا مقلب القلوب والابصار
یا مدبر اللیل والنهار
یا محول الحال والاحوال
حول حالنا الی احسن الحال

سال نو بر همه دوستان مبارک
کسوف

صبح
سر که برداری
چشم که بگشایی
حافظه دیرینت را
در سرچشمههای هیرمند
خواهی یافت
و کلماتی بر سفرهات مهمان میشوند
با جامههای رنگین
تنیده با آوای رباب و تنبور
گرد راه ابریشم نشسته بر شانههاشان:
سلام علی محمد!
اگر جویای احوال باشی
خوب است که
تکهای از ابرهای عصر نارنجی کابل را
میان پاکت بگذارم
خوب است که
مشتی از رؤیا و انار
از باغهای قندهار
بچینم
و به ضمیمه
بر بال کبوتر ببندم
تا بدانی که دلم تنگ است
و خزان،
علی محمد!
بر شانههای من
و درختان این شهر
خانه کرده است
***
چشمهایم را میبندم
در سرکهای کابل
زیر برگریزان میزان و عقرب
بارانهای موسمی قوس
بارش ماه
با تو قدم میزنم
چشمهایم را میبندم
تا برای هم از زمانه بگوییم
از مردگانی
که دهان مفلوکشان
خانهای برای شیطان است
و جسدهاشان
در چهار گوشه میلولند
شغالهایی
که با تلفن
باغ رؤیاهای ما را به سرقت میبرند
سگهایی
که با اینترنت
اعصاب ما را میجوند
نقابهایی
که هر روز
به سوی ما لبخند میزنند
و سر میجنبانند
***
آخرالزمان است
علی محمد!
دستها ناسپاساند
نارفیقاند
و زبانها
لانه گرگانی
که با کلمات برادرانت
تو را به چاه میخوانند
آخرالزمان است
و هر سو که میبینی
انبوه خرانند
آماده و پا به راه
تا آن که کوهی از کاه و نان نشانشان میدهد
سوارشان شود
علیمحمد!
آخرالزمان است
همه سو امواج فتنه
خروشان
ما اندکیم
و پناهی
جز بازوی هم نداریم
بهتر آن است که برخیزم
رنگ را بردارم
روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم
(سهراب سپهری)
در کابل جشنواره شعر گل سوری در حال برگزاری است با مهمانانی از مزار شریف، هرات و البته ایران و تاجیکستان. چقدر این اتفاق خوبی است که شاعران سه کشور فارسی زبان در فضایی گرد هم میآیند.
حالا جای همه دوستان خالی، علی داودی و اسماعیل امینی در کابلاند و برای من بسیار روزهای خوبی است. اینکه صدای علی داودی را در زیر آسمان کابل میشنوم که میخواند:
خستهام قطره قطره بشمارم باران
دوست دارم که بر این خاک ببارم باران
دوست دارم که دل از شهر و دیارم بکنم
بروم سر به بیابان بگذارم باران
سبز نه، زرد نه، آمیزهای از سبزم و زرد
بس که در هم شده پاییز و بهارم باران!
داروگ نیست، خدا! قاصدکی بود ای کاش
کاش میشد به نگارم بنگارم باران
تو نمیآیی و من اینهمه خاکی شدهام
تو اگر باشی با خاک چکارم؟ .....
........
اول صبح است. حال عجیبی داری. « هم نمیدانی از چه میگریی، هم نمیدانی از چه خوشحالی». هیچ چیزی آرامت نمیکند، نه تماشای آسمان از پشت پنجره دفتر کار، نه گوش دادن به آهنگهای ملایم بیکلام. دست میبری به دامان خواجه شیراز تا ببینی که این غزل در فالت میآید:
حال خونين دلان که گويد باز
و از فلک خون خم که جويد باز
شرمش از چشم می پرستان باد
نرگس مست اگر برويد باز
جز فلاطون خم نشين شراب
سر حکمت به ما که گويد باز
هر که چون لاله کاسه گردان شد
زين جفا رخ به خون بشويد باز
نگشايد دلم چو غنچه اگر
ساغری از لبش نبويد باز
بس که در پرده چنگ گفت سخن
ببرش موی تا نمويد باز
گرد بيت الحرام خم حافظ
گر نميرد به سر بپويد باز
برای همسرم
هزار بار اگر عاشقم برای توام
هزار سال اگر ...، مست چشمهای توام
هزار قبله اگر ...، هر طرف که میچرخی
هزار گریه اگر ...، ابر مبتلای توام
دو قاصدک، دو پرنده، دو همسفر ... آری
کشانده عشق در این راه پا به پای توام
سفر غم است، سفر شادی است، داشته باش
هوای حال منی را که در هوای توام
تو ای همیشه دلیل وقوع زیبایی!
خوشا به من که نمودند آشنای توام
به گل ، به ماه، به باران، به هرچه زیبایی است
هزار بار اگر عاشقم، برای توام
بعد التحریر:
تعدادی از دوستان در پیام های شان به کلمه " اگر" در مصراع اول تأملاتی داشته اند. عرض می شود که " اگر" در این مصراع رویکرد کیفی ندارد و به عشق ارجاع داده نمی شود، بلکه همانند مصراع های دوم و سوم و چهارم کاربرد کمی دارد و به هزار بر می گردد. در واقع یعنی: اگر هزار بار ... فقط یک جابه جایی در ارکان جمله است.
این نوشتهای از من است که در شماره ۳۴۶ روزنامه « هشت صبح» چاپ شده است. نوشته را در متن روزنامه میتوانید از اینجا مشاهده نمایید
اگر در جوار خانه ما همسایهای ساکن باشد که مدام ما و خانوادهمان را مورد آزار و اذیت قرارداده و برای ما مزاحمت خلق کند و به هیچ عنوان هم از کارهایش دست بردار نباشد، آخرین کاری که ما میتوانیم این است که خانهمان را تغییر داده و به جای دیگری نقل مکان کنیم. این آخرین راه حل معقول و عملی برای خلاصی از شر چنین همسایهای هست. اما اگر کشور ما دارای چنین همسایهای باشد چه کار می توانیم بکنیم؟ آیا می توانیم کشورمان را از جای فعلیاش برداشته در نقطه دیگری از کره زمین بگذاریم و در جغرافیای دیگری با کشورهای دیگری همسایه شویم؟
سابقه دخالتهای گسترده مستقیم و غیرمستقیم همسایهای به نام پاکستان در کشور ما و آزار و اذیتهایی که ملت ما از این همسایه متحمل شده فراتر از عمر من و عمر نسل من است. در زمانی که افغانستان مورد هجوم ارتش سرخ قرار گرفت، پاکستان با استفاده از وضعیت پیش آمده و در پوشش کمک به مبارزه مردم افغانستان بر ضد اشغالگران به ایجاد و تحکیم زمینههای نفوذ و دخالتهای بلند مدت خود در افغانستان پرداخت.
در همان زمان هم میشد با اندکی دقت به نیت سوء پاکستان و عدم صداقت این کشور در گفتار و کردارش پی برد. تفرقهاندازیهای عوامل اطلاعاتی و استخباراتی پاکستان در صفوف مجاهدین که به صورت درگیریهای داخلی بین احزاب جهادی بروز میکرد از نمونههای اقدامات سوء پاکستان در آن برهه است. پاکستان تمام کمکهای تسلیحاتی و نقدی و جنسی جهانیان به مردم افغانستان را در اختیار گرفته و حجم زیادی از آن را به مصارف خود میرساند. آن مقداری را هم که میخواست به مقصد اصلیاش برساند، به صورت گزینشی به احزاب و گروهها تقسیم کرده و بیشتر آنها را به سمت آنکه خود میخواست کانالیزه میکرد.
اینها علاوه بر امکاناتی بود که خود مستقیم به عنوان پاداش و کمک به جهت همراهی با مبارزه مردم افغانستان از جامعه جهانی دریافت میکرد و جایگاه سیاسی و نظامی و اقتصادی خود را استحکام میبخشید. اینکه پاکستان امروز دارای سلاح اتمی است درصد بالایی از آن پاداش شراکت پاکستان در مقابله مردم افغانستان با کمونیسم است.
اقدامات پاکستان در دوران بعد از خروج روسها و سقوط حکومت داکتر نجیب و حجم مداخلاتش در دوران جنکهای داخلی و تجاوز آشکارش در قالب گروهک طالبان بر هیچ کسی پوشیده نیست. در دوران طالبان آنها دست به تاراج گسترده منابع افغانستان زدند. معادن ما را تصفیه ناشده در توبرهشان انداخته و بردند. موزیمهای ما را غارت کردند. جنگلهای ما را برهنه کردند و حتی از استخوانهای ما نیز نگذشتند.
امروز هم امواج شدید ترور، انتحار و دهشت افکنی ارمغان همسایگی پاکستان برای دوران بازسازی افغانستان است.
در صد بالایی از بلایایی که امروزه مردم افغانستان با آنها دست به گریبان هستند، بلایایی مانند اختلافات قومی و زبانی، ناامنی، رواج کشت مواد مخدر، عدم تثبیت زیربناهای توسعه اقتصادی و اجتماعی و ... همه و همه از اقدامات بداندیشانه پاکستان نشأت میگیرد. به راستی پاکستان از جان ما چه میخواهد؟ چرا با مردمی که جز خیر برایشان نداشته چنین معاملهای را در پیش گرفتهاند؟
رؤیای تنبیه کردن پاکستان آرزوی اکثریت مردم افغانستان است اما دولت افغانستان نه به لحاظ امکانات نظامی و نیروی انسانی توان مقابله با پاکستان را دارد و نه به لحاظ دیپلوماسی توانایی همراه کردن افکار جامعه جهانی با افغانستان و برانگیختن اعتراض مجامع جهانی به پاکستان را دارد.
اگرچه در چنین شرایطی تحقق این رؤیا غیرممکن است اما محال نیست. در صورتی که مردم ما از تمامی اقوام و اقشار بر این خواسته به جد متفق باشند و اگر دولت ما از تمامی امکانات و مکانیسمهای موجود در سیاست جهانی برای برآوردن خواستههای به حق مردمش استفاده کند، تنبیه پاکستان که از نقاط ضعف بسیاری هم رنج میبرد کار چندان دشواری نیست.
کلام جامعة ابن داود که در اورشلیم پادشاه بود:
بيهودگي است!
بيهودگي است!
زندگي سراسر بيهودگي است.
همه چيز چون دويدن به دنبال باد بيهوده است.
( عهد عتیق - کتاب جامعه )
-----------------------------------------------------------------
وبلاگ رابعه نوشته های همسرم محبوبه ابراهیمی به روز است.
امروز ۱۴ ثور است
در شهر نو
در کابل
این پایتخت مشرقی
زیر بارانهایی که از اقیانوس هند وزیدهاند
با شکوفهها و گنجشکان
قدم میزنم
همه چیز رو به راه است
شغل خوبی دارم
شعر میسرایم
فیلم میسازم
گاهی با دوستانم برای تفریح به بند قرغه میرویم
درختان سبزاند
پرندگان
نغمههاشان در تمام شهر شنیده میشود
ملالی نیست
جز اینکه
دارد یک سال میشود
که علی داودی و علی محمد مؤدب را ندیدهام
۱- سال نو همگی مبارک
۲ - این روزها دلتنگم. دلتنگ دوست نازنینم رفیع جنید عزیز که ساکن بلاد دیگری و مبتلای غربت دیگری شده است. تحمل کردن کابل بدون جنید برایم سخت است. خدا سلامتش دارد.
۳- عید امسال را در مزار شریف و بلخ زادگاه آیین نوروز بودم. مهمان مراسم رسمی جشن عید و مهمان عطا محمد نور والی بلخ و چقدر این راه کابل تا مزار زیبا است خدایا! آب و هوای دلنشین پروان٬ شکوه بی مانند سالنگ٬ سرسبزی پُل خمری که نام زیبایش مستان و مخموران عالم را به وجد می آورد٬ چشم اندازهای سمنگان شاهنامه ای٬ مناظر شگفت تاشقرغان ... و مزار و بلخ و چقدر زیبایی های نامکشوف دارد این سرزمین که فقط از اندوهش گفته است. این افغانستان. مزار سیمای شادابی دارد و شادمانی نوروز در این شهر بیشتر از تمام مناطق فارسی زبان به چشم می آید. مزار در عرصه بازسازی هم گام های بزرگی برداشته و تلاش های عطا محمد نور چشمگیر و قابل قدر است. ای کاش نیمی از درایت و مدیریت او در وجود حامد خان کرزی می بود٬ آن وقت به یقین روزگار مملکت به از این می شد. به هرحال یکی به ابوطالب مظفری عزیز بگوید که حالا دیگر نو بهار بلخ٬ تلخ نیست.
۴- در مزار یکی از بخش های مراسم کانسرت امیر جان صبوری و استاد مهوش بود و چقدر رؤیایی است که بعد از سال ها شنیدن ترانه "بیا که بریم به مزار" از کاست ها و سی دی ها آدم این ترانه را از خود استاد مهوش با صدای ماندگارش بشنود.
۵- ... و چقدر بچه های مزار مهربان اند٬ مهربان مهربان که شیرینی همه عالم با آنها است.
۶- برای همه سالی پر از خیر و برکت آرزو دارم
