امروز ۱۴ ثور است
در شهر نو
در کابل
این پایتخت مشرقی
زیر بارانهایی که از اقیانوس هند وزیدهاند
با شکوفهها و گنجشکان
قدم میزنم
همه چیز رو به راه است
شغل خوبی دارم
شعر میسرایم
فیلم میسازم
گاهی با دوستانم برای تفریح به بند قرغه میرویم
درختان سبزاند
پرندگان
نغمههاشان در تمام شهر شنیده میشود
ملالی نیست
جز اینکه
دارد یک سال میشود
که علی داودی و علی محمد مؤدب را ندیدهام
۱- سال نو همگی مبارک
۲ - این روزها دلتنگم. دلتنگ دوست نازنینم رفیع جنید عزیز که ساکن بلاد دیگری و مبتلای غربت دیگری شده است. تحمل کردن کابل بدون جنید برایم سخت است. خدا سلامتش دارد.
۳- عید امسال را در مزار شریف و بلخ زادگاه آیین نوروز بودم. مهمان مراسم رسمی جشن عید و مهمان عطا محمد نور والی بلخ و چقدر این راه کابل تا مزار زیبا است خدایا! آب و هوای دلنشین پروان٬ شکوه بی مانند سالنگ٬ سرسبزی پُل خمری که نام زیبایش مستان و مخموران عالم را به وجد می آورد٬ چشم اندازهای سمنگان شاهنامه ای٬ مناظر شگفت تاشقرغان ... و مزار و بلخ و چقدر زیبایی های نامکشوف دارد این سرزمین که فقط از اندوهش گفته است. این افغانستان. مزار سیمای شادابی دارد و شادمانی نوروز در این شهر بیشتر از تمام مناطق فارسی زبان به چشم می آید. مزار در عرصه بازسازی هم گام های بزرگی برداشته و تلاش های عطا محمد نور چشمگیر و قابل قدر است. ای کاش نیمی از درایت و مدیریت او در وجود حامد خان کرزی می بود٬ آن وقت به یقین روزگار مملکت به از این می شد. به هرحال یکی به ابوطالب مظفری عزیز بگوید که حالا دیگر نو بهار بلخ٬ تلخ نیست.
۴- در مزار یکی از بخش های مراسم کانسرت امیر جان صبوری و استاد مهوش بود و چقدر رؤیایی است که بعد از سال ها شنیدن ترانه "بیا که بریم به مزار" از کاست ها و سی دی ها آدم این ترانه را از خود استاد مهوش با صدای ماندگارش بشنود.
۵- ... و چقدر بچه های مزار مهربان اند٬ مهربان مهربان که شیرینی همه عالم با آنها است.
۶- برای همه سالی پر از خیر و برکت آرزو دارم
زنجیر جنون فکند بر پای دلم
گر عشق به فریاد دل من نرسد
اي وای دلم وا ی دلم وای دلم
انوري:
از پاي تا به سر همه عشقت شدم چنانک
در زیر پای عشق تو گم گشت سر مرا
اوحدي:
مستم از عشق و خراب از مي و بيهوش از دوست
دستگيري كن و امروز نگه دار مرا
امير خسرو دهلوي:
خوشم در عشق تو بيعقل و بيجان
نگنجد در ميان بيگانهيي چند
بابا طاهر:
غم عشق تو مادر زاد ديرم
نه از آموزش استاد ديرم
بدان شادم كه از يمن غم تو
خراب آباد دل آباد ديرم
بیدل دهلوی:
عشق اگر گرم طلب سازد سر پرشور را
شعلهای افسرده پندارد چراغ طور را
جامي:
كار من عشق و بار من عشق است
حاصل روزگار من عشق است
حافظ:
از صداي سخن عشق نديدم خوشتر
يادگاري كه در اين گنبد دوار بماند
خاقاني:
دردي است درد عشق كه درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
خواجو:
بي عشق مسخر نشود ملك حقيقت
كان چيز كه جز عشق بود عين مجاز است
رابعه:
عشق دريايي كرانه ناپديد
كي توان كردن شنا اي هوشمند
رودکی:
دل من ارزنی، عشق تو کوهی
چه سایی زیر کوهی ارزنی را
سعدي:
به صبر خواستم احوال عشق پوشيدن
دگر به گل نتوانستم آفتاب اندود
سنايي:
عشق تو هر شب برانگيزد ز جانم رستخيز
چون تو بگريزي و بگزاري به تنهايي مرا
سيف فرغاني:
مستي و ديوانگي از چون مني نبود عجب
كز شراب عشق تو در من رگي هشيار نيست
شهريار:
در وصل هم ز عشق تو اي گل در آتشم
عاشق نميشوي كه ببيني چه ميكشم
شيخ بهايي:
به عالم هر دلي كاو هوشمند است
به زنجير جنون عشق، بند است
صائب:
اظهار عشق را به زبان احتیاج نیست
چندان که شد نگه به نگه آشنا بس است
عبيد زاكاني:
اي دل هميشه عاشق و همواره مست باش
كان كس كه مست عشق نشد هوشيار نيست
عراقي:
عشق است كه هر دم به دگر رنگ برآيد
ناز است به جايي و به يك جاي نياز است
عطار:
دلي كز عشق جانان دردمند است
همو داند كه قدر عشق چند است
فرخي:
بود عشق خوبان در شادمانی
بباید در شادمانی گشادن
فروغي بسطامي:
به زير تيغ نداريم مدعا جز تو
شهيد عشق تو را نيست خونبها جز تو
محتشم كاشاني:
نگين خاتم عشق است گوهر دل و نيست
به غير حرف وفا نقش آن نگين ما را
منوچهري:
کرد مرا عشق و ولای تو چنین شیفته
هرچه به من عشق و ولای تو کند شایدم
مولانا:
شاد باش ای عشق خوش سوادی ما
ای طبیب جمله علت های ما
نظامي:
فلک جز عشق محرابی ندارد
جهان بی خاک عشق آبی ندارد
واقف لاهوری:
راز ناگفته می شوم رسوا
عشق مانند مشک بو دارد
وحشي بافقي:
عشق و اساس عشق نهادند بر دوام
يعني خلل پذير نگردد بناي عشق
هاتف اصفهاني:
از عشق كز اوست بر لبم مهر سكوت
هر دم رسدم بر دل و جان قوت و قوت
من بنده عشق و مذهب و ملت من
در روزهای پایانی سالی که به نام مولانا مزین شده بود، یعنی روزهای ششم و هفتم جدی برای شرکت در جشنوارهای که به این مناسبت از طرف والی بلخ برگزار میشد به این ولایت رفتم. دیدار از شهر مزار شریف و شهر باستانی بلخ همیشه برایم آرزویی بزرگ بود. شهر مزار شهر زیبایی است که آهنگ سازندگی در آن بسیار بیشتر از کابل و دیگر شهرها به چشم میخورد. در هنگام ورود به این شهر مدام فضای داستانهای دوست نازنینم محمد حسین محمدی برایم تداعی میشد و لوکیشنهای داستانهای او را می دیدم: پل تصدی، دروازه جمهوریت، پارک فردوسی، روضه مبارک... و روضه مبارک با معماری شگفت و حیرت انگیزش. اما شهر باستانی بلخ جاذبههای دیگری دارد. شهری که زادگاه فرهنگ و تمدن و زبان فارسی است. شهری که جمشید یا به گویش بومی این حوالی یما شاه افسانهای آریاییها در این شهر تاج شاهی بر سر نهاده و روز نوروز را بنا نهاده است. شهری که زردشت در دامان آن به دنیا آمده و دعوت نیکیهای جاودانهاش را از آنجا آغاز کرده است.
در بلخ خانه زادگاه مولانا و خانقاه پدرش، مقبره خواجه ابونصرپارسا بزرگمرد عرفان و رابعه بلخی و انوری ابیوردی و بسیاری دیگر از مفاخر تاریخ و تمدن فارسی، معبد نوبهار یا معبد زردشت هنوز برجای مانده و هرکدام دنیایی از راز و رمز و شگفتی را با خود به همراه دارد. نقش و نگارهای معبد نوبهار به قدری زیبا است که هوش از سر بیننده میبرد.
از دیوار سه هزار ساله شهر تا چنارهای کهن عظیمالجثه و تا کاشیهایی که مشابه آنها را در هیچ کجای دنیا نمیتوان یافت همه و همه ارزش تاریخی بینظیری دارند که تا به حال هیچ دولتی در افغانستان قدر آنها را ندانسته و از آنها استفاده نتوانسته است.

روضه شریف

خانه مولانا





هرگاه به انجمن قلم افغانستان میروم با چهره مهربان و خوشروی ژکفر حسینی روبهرو میشوم. حضور ژکفر در انجمن قلم با خلق و خوی مهربان مزاریاش نه تنها برای من که برای تمام دوستان شاعر و نویسنده غنیمت بزرگی است. ژکفر شاعری توانا و خوش ذوق و علاوه برآن طراح و گرافیست فوقالعادهای است. بعضی وقتها که با دوستان مینشینیم در غیاب خودش علاوه بر اینکه از خوبیهایش گپ میزنیم، صحبت به نام منحصر به فردش یعنی ژکفر کشیده میشود و قرار میگذاریم که از خودش در باره معنی و شأن نزول آن پرسان کنیم اما هر بار که میبینیمش به نحوی رویمان نمیشود. به هر صورت طرحهای گرافیکی ژکفر یک استثنا در افغانستان است و کتابهایی که او برای آنها طرح جلد زده با بهرهگیری از زیبایی کار ژکفر رنگ دیگری دارند. توانایی ژکفر را وقتی میتوانیم بیشتر درک کنیم که بدانیم او در زمینه گرافیک آموزش خاصی ندیده و تمام این مهارتها را به تجربه و تمرین و با کمک ذهن خلاق و زیباشناسش به دست آورده است.

او در طرحهایش از رنگها با تمام انرژیهای پیدا و پنهانشان و از فضا و از عناصر تصویر به خوبی استفاده میکند. در به کارگیری عناصر تصویر ایجاز را بسیار خوب رعایت میکند و طرحهایش در چشم اندازی کلی زیبا و چشم نوازاند.
ژکفر وبلاگی به روز ناشده به نام ارژنگ دارد که بعضی از طرحهایش را میشود در آن دید. همچنین طرحها و پوسترهای دیگری از او در وبلاگ انجمن قلم افغانستان قابل مشاهدهاند. همچنین دوست نازنین شاعرم وهاب مجیر نیز در زمزمه های دلتنگی اش نوشتهای در باره طرحهای ژکفر دارد.
برای ژکفر که به حسن ملاحت دلهای بسیاری را که هریک جهانی است گرفته، آرزوی کشف آفاق بینهایتی از زیبایی را دارم و امیدوارم همیشه خرم و خندان و قدح به دست باشد
اول
اینکه عزیز من یونس بخشی که از عیاران و جوانمردان روزگار است سایت زیبا و خواندنی خودش را با گفتنی هایی از علم نجوم راه انداخته است. یونس در کابل اسکای که عنوان راز کائنات را دارد از شگفتی ها و زیبایی های سماوات می نویسد. همه دوستان خوبم به خصوص باران محسنی را که اهل نجوم و آسمان هست به دیدار از آسمان کابل دعوت می کنم.
دوم
از هدیه های خوب خداوند به من دوستانی هست که همیشه وجودشان دلگرمی زندگی ام بوده و به داشتن شان شادم. وقتی از تهران به کابل آمدم تعدادی از دوستانم دلتنگی های من و خودشان را سرودند و به من هدیه کردند. در این پست چند شعر دیگری را که دوستان دیگرم عنایت کرده اند تقدیم می کنم. دلم برای همه تنگ شده. برای همه لحظه هایی که با علی داودی راه رفتیم و حرف زدیم و خندیدیم و گریه های مان را از هم پنهان کردیم و ...
علی داودی
غلامرضا طریقی
به سید ضیا که غربتش زودتر از من پایان گرفت
بس است هر چه زمين از من و تو با
